به گزارش روان ۲۴ – به نقل از ایرنا قدم زدن میان تختهای فلزی و نگاههای مهربان اما نگران زنانی سالخورده که با آلزایمر زندگی میکنند، تجربهای است که آرام و بیصدا، ذهن را درگیر فروپاشی تدریجی دنیای انسان میکند. در بخش ویژه یکی از آسایشگاههای اصفهان، وقتی با چهرههایی روبهرو میشوم که حافظهشان هر روز کوتاهتر میشود، ناخودآگاه این پرسش در ذهنم شکل میگیرد که چگونه ممکن است جهان یک انسان، اینچنین آرام و تدریجی از هم بپاشد؟
فروغ با همان نگاه منتظر همیشگیاش به دیوار تکیه داده است. میدانم منتظر من نیست، اما مثل همیشه با صدایی بلند و گرم سلام میدهد. جلوتر حرکت میکند، گویی راهنماست؛ مطمئن از اینکه من پشت سرش هستم. با ذکر یاالله از مقابل سالن مردان عبور میکند، از پلهها بالا میرود و راهروی باریک و نیمهتاریکی را پشت سر میگذارد که تنها تابلویی از تصویر یک زوج سالمند خندان و چند شاخه گل مصنوعی رنگارنگ، زینتش داده است. در طبقه پایین، خنده و هیاهوی مردان آسایشگاه فضا را زنده کرده، اما بخش زنان غرق سکوت است؛ سکوتی که تنها با صدای کشیده شدن دمپاییها روی کف سالن شکسته میشود و گاه بوی ملایم دارو در هوا میپیچد.
با من به خانه زنان مبتلا به «آلزایمر» بیا
به طبقه دوم و بخش زنان مبتلا به آلزایمر وارد میشوم. دیدن قامتهای خمیده و نحیف زنانی که زمانی ستونهای استوار خانوادههایشان بودهاند و حالا با نگاههایی مهربان بر تختهای فلزی در سالن نیمهتاریک نشستهاند، اندوهی عمیق را در دل مینشاند. در میان این چهرهها، فروغ هم با بیماری خاموش و فرساینده آلزایمر دستوپنجه نرم میکند؛ زنی ۶۰ ساله با لنگی خفیف در یک پا. میگویند با نخستین نشانههای فراموشی، راهی این آسایشگاه شده است. گاه پرخاشگر و بیقرار میشود، اما بیشتر وقتها با مهربانی و همصحبتی با دیگر بیماران، میکوشد تنهاییاش را التیام دهد.
هر بار که وارد این سالن میشوم، چهرهها را از نظر میگذرانم؛ پرترههایی لبریز از تنهایی و امید که در میان بوی دارو و بیماری، تلاش میکنند مغزشان را از هجوم زمان حفظ کنند. پیرزنی روی تخت نیمخیز نشسته و در دنیای خیال، دستهایش را میشوید. آرام نام «محمد» را صدا میزند؛ نمیدانم نوه است یا فرزند. میگوید: «محمد تصدقت بشم، یک لیوان چای بیار.» صلوات میفرستد، طلب مغفرت میکند و گاهی احساس گناه را زیر لب زمزمه میکند.
چند تخت آنطرفتر، پیرزنی زیبا و آرام، همچون ملکهای خاموش، روی تخت دراز کشیده و نیمی از صورتش را با پتوی زرشکی گلدار پوشانده است. چشمها و ابروهای کشیدهاش مرا به یاد مونالیزا میاندازد؛ اما نه او مونالیزاست و نه اینجا موزه لوور. هنوز آلزایمر بهطور کامل بر او غلبه نکرده است. با لهجه اصفهانی از شش فرزندش میگوید؛ یکی خانهدار و بیمار، یکی پزشک، یکی استاد دانشگاه و دیگری معلم. با رضایت میگوید خودش خواسته اینجا باشد و اضافه میکند که فرزندانش در طول هفته به دیدنش میآیند. چیدمان تختش با دیگران فرق دارد؛ شیشه رب انار، آبلیمو، لیوان و بشقاب روی میز کنار تخت، نشانی از توجه و مراقبت خانواده است. میگوید: «بچههام هر روز میان، چون من باهاشون مهربون بودم.»
با من به خانه زنان مبتلا به «آلزایمر» بیا
در انتهای سالن، گوهر همیشه با لباسهای سرتاپا سیاه، شبیه پرندهای در قفس، روی تخت نشسته و پشت به همه، رو به پنجره و خورشید دارد. چادرش را آنقدر جلو کشیده که صورتش پیدا نیست. سکوتی سنگین دورش را گرفته، انگار با دنیا قهر است. لباسهایش را در بقچهای سیاه کنار تخت گذاشته و به ندرت حرف میزند. اگر هم زبان باز کند، آنقدر تند و بریده حرف میزند که گویی تمام آرزوهایش را در چند ثانیه خلاصه میکند؛ از فیزیوتراپی و مسجد رفتن و نمازهای قضایی. بعد ناگهان خاموش میشود، انگار رشته افکارش پاره شده باشد.
پزشکان میگویند آلزایمر شایعترین نوع زوال عقل در سالمندان است؛ بیماریای پیشرونده، دائمی و بدون درمان قطعی که معمولاً پس از ۶۵ سالگی و بیشتر در زنان بروز میکند. این بیماری حافظه، زبان و توانایی انجام کارهای روزمره را مختل میسازد و برخلاف فراموشیهای معمول، روندی تدریجی دارد که آرامآرام همه چیز را میبلعد. گوهر حالا در مرحلهای است که گاهی پرخاشگری هم به آن اضافه شده، اما چون رو به پنجره نشسته، کمتر کسی مخاطب خشمش را میبیند. بیشتر با فروغ همصحبت است؛ رابطهای ساده اما عمیق.
با من به خانه زنان مبتلا به «آلزایمر» بیا
گوهر آرام آب میخواهد. فروغ با همان شور همیشگی بطری را برمیدارد، اول همه را سیراب میکند و آخر آب را به او میدهد. دعای «الهی نمیری» گوهر، لبخند را بر چهره فروغ مینشاند و او دوباره برایش آب میآورد. فروغ مدام در حرکت است؛ گاهی ناگهان فریاد میزند و با دست به پیشانیاش میکوبد: «نماز ظهرم رو نخوندم!» وضو میگیرد، نماز میخواند، دوباره فراموش میکند و باز تکرار میکند. انگار تنها چیزی که از ذهنش پاک نشده، دعاست.
نور تند آفتاب سالن را پر کرده و همه چیز در ضدنور فرو رفته است. فروغ با چادر نماز سفید گلدارش وسط سالن ایستاده؛ سیاهپوش در برابر نور. وقتی نگاهمان گره میخورد، لبخندی محو میزند. بعد از نماز، همیشه فهرستی از دعاها را برای خدا میخواند؛ برای خودش، برای دیگران. میگوید: «خدایا به من یه خونه چهار طبقه بده… به خانم محمدی سلامتی بده… به مریم یه عروس خوب بده…»
با من به خانه زنان مبتلا به «آلزایمر» بیا
با شنیدن نام «مریم»، سکوت سنگین سالن میشکند. ماهرخ فریاد میزند: «اسم مریم رو نیار! مریم دختر منه!» فروغ آرام پاسخ میدهد: «نه، مریم دوست منه، بهم میوه و کیک داد.» صدای زنگ در بلند میشود. پرستار با شادی میگوید: «مامان فاطمه! اسماعیلت اومد.» فاطمه مثل کودکی مشتاق، دست و پا میزند. اسماعیل وارد میشود، میوهها را میدهد و سرگرم تلفن، بیآنکه مادر را در آغوش بگیرد، میرود. اشک در چشمهای فاطمه جمع میشود. کمی بعد، مردی میانسال با عصایی منبتکاریشده وارد میشود و با محبت مادرش را نوازش میکند. برایش آواز اصیل ایرانی پخش میکند؛ تلاشی برای زنده نگه داشتن حافظهای که در حال خاموشی است.
خورشید غروب میکند و پرتو سرخش بر چهره زنان مینشیند؛ صحنهای شبیه تابلوهای ونسان ونگوگ، زیبا اما واقعی. گوهر الیاف بالش را بیرون میکشد، ماهرخ کفشهایش را در آغوش گرفته، فروغ تسبیح میچرخاند و فاطمه با نگاهی ملتمس دستش را دراز میکند. و در میان آواز گنجشکها، صدای مردی خوشصدا در حیاط آسایشگاه میپیچد؛ غروبی غمانگیز، آرام و فراموشنشدنی.
