روانشناسان از نظر اخلاقی مجاز نیستند افراد را بدون ارزیابی مستقیم و مصاحبهٔ بالینی تشخیصگذاری کنند یا مدعی شوند که از انگیزههای درونی آنها آگاهاند. این اصل دربارهٔ چهرههای سیاسی و عمومی، از جمله دونالد ترامپ، نیز صادق است. با این حال، پژوهشهای علمی و شواهد تاریخی به ما اجازه میدهند الگوهای رفتاری قابل مشاهده را بررسی کنیم و ببینیم افرادی با ویژگیهای مشابه، وقتی به قدرت میرسند، معمولاً چه مسیری را طی میکنند.
علم وسیلهای برای رسیدن به هدف است. علم خوب به ما کمک میکند تصمیمهای بهتری برای زندگی فردی و جمعی بگیریم. این کار با اتکا به شواهد و ساختن نظریههایی انجام میشود که مانند نقشه، واقعیت را برای ما قابل فهم میکنند. یک نظریهٔ خوب به ما میگوید در اطرافمان چه میگذرد و اگر مسیر مشخصی را انتخاب کنیم، به کجا خواهیم رسید. همانطور که در فیزیک، شیمی یا مهندسی میتوان پیامدها را پیشبینی کرد، در روانشناسی نیز میتوان با احتمال بالا رفتار انسان را در شرایط معین پیشبینی کرد.
روانشناسی؛ علم ذهن و رفتار
روانشناسی علم مطالعهٔ ذهن و رفتار است و یکی از وظایف اصلی آن ساختن نظریههایی است که به افراد و جوامع کمک کند رفتار انسانی را بهتر بفهمند. علم روانشناسی نشان میدهد اگر فردی با ویژگیهای شخصیتی مشخص در موقعیتی خاص قرار بگیرد، احتمال بروز واکنشهای معینی بسیار بالاست. برای مثال، فردی برونگرا در محیطی منزوی و یکنواخت دچار نارضایتی میشود، اما در محیطی اجتماعی شکوفا خواهد شد.
هیچ نظریهای نمیتواند رفتار یک فرد خاص را با قطعیت پیشبینی کند. آنچه علم ارائه میدهد، پیشبینیهای احتمالی است. ما میتوانیم بگوییم افرادی با یک نمایهٔ روانشناختی مشخص، در شرایط معین، بیشتر از دیگران به رفتاری خاص گرایش دارند. همین منطق در مورد افسردگی و خطر خودکشی نیز صدق میکند. ما نمیدانیم کدام فرد مشخص دست به اقدام میزند، اما میدانیم خطر در این گروه بالاتر است. جوامع خردمند بر اساس همین احتمالات تصمیم میگیرند، نه بر اساس انکار خطر.
انگیزههای پنهان و شواهد همگرا
انگیزههای انسان همیشه شفاف نیستند. حتی خود افراد ممکن است ندانند چرا کاری را انجام دادهاند یا دربارهٔ آن صادق نباشند. علم روانشناسی به دنبال شواهد همگرا میگردد؛ مجموعهای از نشانهها که در کنار هم یک توضیح محتمل را تقویت میکنند و توضیحات ضعیفتر را کنار میگذارند. همانطور که دیدن جریان آب به سمت بالا ما را به وجود یک پمپ پنهان مشکوک میکند، الگوهای رفتاری مداوم نیز به ویژگیهای شخصیتی خاص اشاره دارند.
چهرههای عمومی و دادههای رفتاری
چهرههای عمومی به دلیل حضور دائمی در رسانهها، حجم عظیمی از دادههای رفتاری در اختیار پژوهشگران میگذارند. دونالد ترامپ نمونهای بارز از این وضعیت است. سالها گفتار و رفتار او شامل جلوههای مکرر خودبزرگبینی، تکانشگری و خشم انتقامجویانه نسبت به منتقدان بوده است. بسیاری از متخصصان این الگوها را با گرایشهای خودشیفتهوار سازگار میدانند. افرادی با این ویژگیها معمولاً خود را خاص و محق میبینند، نیاز شدیدی به تحسین دارند، همدلی پایینی نشان میدهند و نسبت به انتقاد واکنشهای تند و خصمانه بروز میدهند.
دانشمندان علوم اجتماعی موارد متعددی از رهبرانی با ویژگیهای روانشناختی مشابه را بررسی کردهاند. از چهرههای تاریخی مانند کالیگولا، چنگیزخان و ناپلئون گرفته تا رهبران معاصر مانند موسولینی، هیتلر، استالین، صدام حسین، اردوغان، دوترته، پوتین و ویکتور اوربان. این پژوهشها نشان میدهد که پیامدهای به قدرت رسیدن چنین افرادی بهطرز نگرانکنندهای قابل پیشبینی است.
مسیر اقتدارگرایی و فرسایش نهادها
بر اساس این تحلیلها، وقتی رهبران خودشیفته به قدرت میرسند، کشور بهتدریج به سمت اقتدارگرایی حرکت میکند. تصمیمگیریها کمتر بر اساس واقعیت و بیشتر بر اساس نیازهای روانشناختی رهبر انجام میشود. تصویر شخصی و حفظ قدرت جای منافع ملی را میگیرد. دشمنسازی شدت میگیرد، نهادهای اجتماعی و دموکراتیک تضعیف میشوند و چرخههای خشم و انتقام تشدید میگردند. درگیریها طولانیتر میشوند و خطاها و رسواییها انباشته میشوند.
پاتوکراسی؛ وقتی اختلال به حکومت تبدیل میشود
آندری لوباچفسکی، روانشناس لهستانی، اصطلاح «پاتوکراسی» را برای توصیف حکومتهایی به کار برد که در آنها افراد دارای ویژگیهای روانشناختی آسیبزا به قدرت میرسند. به گفتهٔ او، چنین رهبرانی بهطور سیستماتیک تلاش میکنند نهادهای دموکراتیک، بهویژه رسانههای آزاد، را بیاعتبار و نابود کنند. در این شرایط، حقیقت قربانی وفاداری میشود و شایستگی جای خود را به اطاعت میدهد.
در بلندمدت، چنین نظامهایی با افزایش خشونت سیاسی، بیثباتی اقتصادی، عقبگرد دموکراتیک و روابط بینالمللی متزلزل روبهرو میشوند. تصمیمهای پرخطر و تکانشی افزایش مییابد و هزینههای آن را کل جامعه میپردازد.
دانش ما از روانشناسی انسان و تجربهٔ تاریخی بهروشنی هشدار میدهد که نادیده گرفتن این الگوهای رفتاری، نوعی خودفریبی جمعی است. همانطور که نادیده گرفتن علائم آشکار یک بیماری میتواند پیامدهای جدی داشته باشد، بیتوجهی به نشانههای روانشناختی در رهبری سیاسی نیز جامعه را در معرض خطر قرار میدهد. تصور کنید پزشکی علائم واضح یک بیماری مزمن را در شما تشخیص دهد و شما صرفاً به این دلیل که او پزشک معالجتان نیست، هشدارش را نادیده بگیرید. این انتخاب ممکن است آزادانه باشد، اما بهترین انتخاب نیست. دقیقاً همین منطق دربارهٔ سیاست و رهبری نیز صدق میکند.
