اگر از مردم بپرسید «چه کسی همدلتر است؛ مردان یا زنان؟» معمولاً پاسخ به نفع زنان خواهد بود. روایتهای فرهنگی و چهرههای شناختهشده، همدلی را ویژگیای ذاتاً زنانه معرفی میکنند. برخی پژوهشگران این تفاوت را به زیستشناسی نسبت میدهند اما دادهها نشان میدهد این تفاوتها پیچیدهتر و عمدتاً اجتماعی هستند. مطالعات خودگزارشی نشان میدهد زنان امتیاز بالاتری در پرسشنامههای همدلی کسب میکنند، اما این تفاوتها بیشتر به «گرایش به نقش جنسیتی» مربوط است؛ یعنی اینکه افراد خود و رفتارشان را چقدر مطابق کلیشههای زنانه یا مردانه میبینند. وقتی این عامل کنترل میشود، شکاف جنسیتی به شدت کاهش مییابد یا ناپدید میشود.
وقتی پژوهشگران رفتارهای واقعی مثل زبان بدن و حالات چهره را اندازه میگیرند، تفاوت معناداری بین زنان و مردان مشاهده نمیشود. این موضوع نشان میدهد همدلی، به آن اندازه که فکر میکنیم، بین دو جنس متفاوت نیست. زنان در تشخیص احساسات دیگران عملکرد بهتری دارند اما این تفاوت نه ناشی از زیستشناسی، بلکه به دلیل جامعهپذیری و آموزشهای عاطفی است. دختران معمولاً از کودکی بیشتر درباره احساسات صحبت میکنند و این باعث تقویت مهارت تشخیص هیجان در آنها میشود.
کلیشهها به صورت مستقیم عملکرد افراد را تحت تأثیر قرار میدهند. وقتی زنان میدانند در یک آزمون حساسیت بینفردی بهتر عمل میکنند، واقعاً بهتر عمل میکنند. اما اگر همان آزمون را به عنوان پردازش اطلاعات پیچیده معرفی کنند، تفاوت جنسیتی از بین میرود. باور به برتری ذاتی زنان در همدلی انتظارات غیرواقعی ایجاد میکند و زنانی که مطابق آن عمل نمیکنند با واکنش منفی مواجه میشوند. همچنین این باور مردان را از نشان دادن همدلی بازمیدارد و رفتار کمهمدلانه مردان را توجیه میکند.
کلیشهها زنان را به نقشهای مراقبتی محدود و مردان را از آن دور میکنند. همدلی اما یک ظرفیت انسانی جهانی است که همه میتوانند در آن رشد کنند، نه ویژگیای ثابت بین زنان و مردان. کنار گذاشتن این باور غلط، راه را برای رشد همدلی و مشارکت بیشتر همه باز میکند.
