من همان چیزی بودم که روانشناسان آن را «کودک والدینهشده» مینامند. از سنین بسیار پایین، مسئول مراقبت از مادرم بودم؛ مادری تنها که با بیماری روانی درماننشده زندگی میکرد، و همچنین از خواهر و برادرانم، که یکی از آنها دچار ناتوانی رشدی شدید بود، نگهداری میکردم. در تمام دوران کودکی، از خانوادهام از نظر عاطفی، جسمی و حتی مالی مراقبت میکردم — پولی را که از نگهداری بچهها به دست میآوردم، به مادرم میدادم تا برای خرید مواد غذایی و پرداخت قبضها استفاده شود. سالها این من بودم که باید مطمئن میشدم همه در امنیت و سلامت هستند. خانه را تمیز میکردم، غذا میپختم، برادرانم را حمام میدادم و در دورههای افسردگی مادرم، به او مشاوره میدادم. وقتی یک مددکار اجتماعی در دوران دبیرستان مداخله کرد، من روند طولانی کنار گذاشتن نقشهای وارونه خانوادگی را آغاز کردم، موضوعی که در کتابم «نیروهای طبیعت» شرح دادهام.
احتمالاً بزرگترین و دشوارترین کاری که در بزرگسالی انجام دادم، سوگواری برای کودکیای بود که هرگز نداشتم. از طریق درمان، یاد گرفتم امواج اندوه، ناامیدی، خشم و حسرت برای آنچه میتوانست باشد را احساس کنم. ایجاد فضایی برای این سوگ، باعث شد ظرفیت بیشتری برای سپاسگزاری و شادی پیدا کنم. این فرایند همچنین به من حس قدرت و اختیار بخشید، زیرا اکنون میدانم که میتوانم نیازهای خود را در بزرگسالی تأمین کنم.
مرزهای سالم؛ بازگشت به خود
مرزهای عاطفی و جسمی من در کودکی نقض شده بود. بنابراین بخش بزرگی از روند درمانم شامل ایجاد مرزهای تازه و محافظت از خود در برابر آسیب بیشتر بوده است. این یعنی من همیشه در دسترس نیستم. دیگر به سرعت برای نجات یا حل مشکل دیگران نمیدوم. اگر خستهام یا مشغولم، تلفن را جواب نمیدهم. درخواستهایی را که از من برای صرف زمان یا انرژی میشود — در محل کار، دوستیها یا مدرسه فرزندانم — با دقت بررسی میکنم. داشتن مرزهای سختگیرانه ممکن است برای برخی خودخواهانه به نظر برسد. اما فایدهی این مرزها در این است که به من اجازه میدهد واقعیتر و صادقتر حضور داشته باشم، زیرا دیگر خودم را بیش از حد مصرف نمیکنم یا نیازهایم را نادیده نمیگیرم. وقتی بله میگویم یا پاسخ میدهم، از سر رضایت و انرژی است، نه از روی خستگی و دلخوری.
تمرین درخواست کمک؛ از استقلال بیش از حد به تعادل
یکی از پیامدهای بیش از حد مسئول بودن در کودکی، این است که در بزرگسالی تبدیل به فردی بسیار توانمند و مستقل میشوی. من به خودم افتخار میکنم که تقریباً از پس هر کاری برمیآیم — اما صرف اینکه میتوانم از پس همهچیز بربیایم، به این معنا نیست که باید این کار را بکنم. دریافتهام که عملکرد بیش از حد برای مدت طولانی، منجر به فرسودگی و استرس میشود و گاهی واقعاً خوشایند است که کسی به من کمک کند. درخواست کمک نیاز به تمرین دارد. من از کارهای کوچک شروع کردم، مانند کمک گرفتن از یک دوست بلندقد برای برداشتن چیزی از قفسه بالا یا از همسرم برای جابهجایی وسیلهای. وقتی فرزندانم کوچک بودند، تمرین کردم که پیشنهادهای غذا یا مراقبت از کودک را بپذیرم. اکنون درخواست حمایت برایم آسانتر شده است و در محیط کار، میتوانم هنگام پروژههای بزرگ یا ارائهها از همکارانم کمک بخواهم. اگر بحرانی پیش بیاید، دقیقاً میدانم به چه کسی میتوانم تکیه کنم — و این احساس امنیت بسیار درمانگر است.
گوش سپردن به نیازهای جسمی
در کودکی آنقدر در نادیده گرفتن نیازهای خود ماهر بودم که حتی نسبت به احساسات جسمی ابتدایی مانند گرسنگی و خستگی بیحس شده بودم. یکی از چیزهایی که در بزرگسالی دوباره باید یاد میگرفتم، شناخت این احساسات (و عواطف همراهشان) بود. اکنون هرگاه احساس آشفتگی دارم، از خودم میپرسم: آیا گرسنهام؟ خستهام؟ تشنهام؟ بیشازحد تحریک شدهام؟ آیا باید کمی استراحت کنم، کتابی بخوانم یا قدم بزنم؟ آیا نیاز دارم با دوستی صحبت کنم؟ همچنین مرتب در تمرینهای بدنی و حسی شرکت میکنم تا دوباره با بدنم ارتباط برقرار کنم، مانند ماساژ درمانی، پیلاتس و رواندرمانی.
روابط دوسویه؛ بازگشت به تعادل عاطفی
والدینهسازی باعث شد فردی بسیار شهودی و مراقب شوم. در روابط، خیلی سریع نیاز دیگران را حدس میزنم — که میتواند ویژگی مثبتی باشد، اما اگر از حد بگذرد، توازن رابطه را بر هم میزند. وقتی بیش از حد مراقب دیگران باشم و نیازهای خود را نادیده بگیرم، ممکن است دیگران از من سوءاستفاده کنند. یاد گرفتهام که سالمترین روابط، روابطی متقابل هستند — هیچکس بیش از حد از خود مایه نمیگذارد یا نیازهایش را قربانی نمیکند. این به آن معنا نیست که روابط من حسابگر یا معاملهمحور هستند؛ اما حمایت متقابل و امنیت عاطفی، نشانه تعادل سالم در رابطه است.
یافتن مربیان و درمانگران؛ تجربه هیجانی اصلاحی
در اوایل مسیر بهبود، دریافتم که میتوان از طریق شکستن الگوهای قدیمی و شکل دادن به روابط سالم با بزرگسالان حمایتگر، بخشی از زخمهای گذشته را التیام داد. درمانگران به این نوع تجربه «تجربه هیجانی اصلاحی» میگویند. در امنیت این روابط، یاد گرفتم حرف بزنم، نیازهایم را بیان کنم و بفهمم که مسئول احساسات دیگران نیستم. نتیجه این بود که احساس آزادی بیشتری کردم تا خودم باشم و جای واقعی خود را در دنیا بگیرم. در چنین روابطی، لذت میبرم از اینکه دیده میشوم و درک میشوم.
