وقتی به سیوسه سال فعالیت خود در خدمات اورژانس نگاه میکنم—که بیست سال آن در اجرای قانون سپری شد—با پارادوکسی حیرتانگیز روبهرو میشوم. هر روز افسرانی را میدیدم که شجاعانه به سمت خطر میدوند، همانجایی که دیگران عقبنشینی میکنند. آنها نیروی حرکت جامعهاند؛ اما در حالی که کمپینهای آگاهیرسانی گستردهای راهاندازی کردهایم، بهندرت ابزارهای علمی و مبتنی بر شواهد در اختیار این رهبران خدمتگزار قرار دادهایم تا نهتنها زنده بمانند، بلکه بتوانند در زندگی شخصی و حرفهای شکوفا شوند. همین تضاد، دلیلی شد برای مسیری که امروز در آن قدم میگذارم.
پس از سالها خدمت در خیابانها، لحظهای فرا رسید که از خود پرسیدم چه چیزی افرادی را که هر روز با بحران مواجهاند، پایدار نگه میدارد. تجربهی مواجهه با تروماهای شخصی، دوران بازنشستگی و تلاش برای یافتن معنا در فصل جدید زندگی، من را به این واقعیت رساند که انسان میتواند از دل ناملایمات، رشد و قدرت بیافریند. آنجا بود که آموختم تنها تابآوری کافی نیست؛ بلکه باید به سوی «ضدشکنندگی» حرکت کنم؛ همان مفهومی که نسیم طالب تشریح میکند. همین مسیر باعث شد پس از بازنشستگی به نوشتن مقالات متعدد، تحلیلگری در برنامههای تلویزیونی و تألیف کتابی در حوزه تجربههای میدانی و روانشناسی بپردازم.
کشف علم بهزیستی و تغییر مسیر حرفهای
نقطه عطفی در مسیرم زمانی رخ داد که با علم بهزیستی آشنا شدم. نخستین گام در دانشگاه هاسترا بود؛ جایی که در سال ۱۹۹۷ مدرک کارشناسی علوم اجتماعی و عدالت کیفری را دریافت کردم. اما تحول واقعی، سال ۲۰۲۱ با اخذ گواهی «مربی ارشد تابآوری» رقم خورد؛ تجربهای که دروازه ورود به دوره کارشناسی ارشد روانشناسی مثبت کاربردی در دانشگاه پنسیلوانیا را برایم گشود. این مدرک که به رهبری دکتر مارتین سلیگمن توسعه یافته، ستون علمی روانشناسی مثبت در جهان است و تاکنون تنها حدود ۸۰۰ فارغالتحصیل در دنیا دارد. افتخار میکنم که تنها افسر پلیس خیابانی هستم که این مدرک را دریافت کرده است.
نقش داستانگویی در درمان و تنظیم هیجان
پژوهش من در دانشگاه پنسیلوانیا نشان داد که داستانها چیزی فراتر از سرگرمیاند؛ آنها نقشه ذهنی ما برای درک، پردازش و ادغام تجربههای سخت زندگی هستند. ادبیات، هنر، روایتگری و حتی موسیقی به ما کمک میکند معنا بسازیم، زخمهایمان را تفسیر کنیم و خود را دوباره بازسازی کنیم. سالها تجربه در خط مقدم، همخوانی عمیقی با این یافتهها داشت: نیروهای امدادی با روایت تجربههای خود شفا پیدا میکنند.
تولد نظریه خوشبینی شجاعانه؛ پاسخ به یک پرسش بنیادی
روزی دکتر مارتین سلیگمن از من پرسید: «چه چیزی باعث میشود یک افسر پلیس هنگام شنیدن صدای تیراندازی، به سوی خطر حرکت کند، در حالی که دیگران میگریزند؟» همین پرسش، انگیزه شکلگیری نظریهای شد که آن را «خوشبینی شجاعانه» نامیدم؛ چارچوبی که توضیح میدهد افسران چگونه میتوانند با وجود ترس، آگاهانه و قاطعانه عمل کنند. در قلب این نظریه سه ظرفیت روانشناختی قرار دارد: خودتعیینی بهعنوان نیروی درونی برای خدمت و حفاظت؛ خودکارآمدی بهمعنای باور به توانایی مقابله با شرایط دشوار؛ و شجاعت در دل ترس، که عملکردن با وجود ترس را ممکن میسازد. اینها نظریههای انتزاعی نیستند، بلکه سازوکارهای واقعیاند که رفتارهای خط مقدم را شکل میدهند؛ از ورود به خانهای پرتنش برای رسیدگی به خشونت خانگی تا بیرون کشیدن فردی از خودروی در حال اشتعال یا حتی درخواست کمک زمانی که سلامت روان در خطر است.
این نظریه فقط برای نیروهای پلیس نیست، بلکه پلی میان نیروهای امدادی و جامعه ایجاد میکند. وقتی امنیت عمومی را از منظر روانشناسی مثبت و با تأکید بر نقاط قوت، ارتباط معنادار و انسانیت مشترک نگاه میکنیم، فرصتهایی برای درک متقابل پدید میآید که فراتر از شکافها و اختلافها حرکت میکند. رویکرد قوتمحور به نیروهای خط مقدم کمک میکند نهتنها عملکرد بهتری داشته باشند، بلکه سلامت روان پایدار و زندگی خانوادگی متعادلتری نیز تجربه کنند.
در این وبلاگ، علم و تجربه در کنار هم قرار میگیرند تا به افسران و نیروهای پاسخگوی اولیه ابزارهایی عملی ارائه دهند؛ ابزارهایی که میتوانند در میدان، در سازمان و در زندگی شخصی خود از آنها بهره ببرند. محتوایی که ارائه میشود تنها برای نیروهای خدمتگزار نیست، بلکه برای هرکسی که به بهزیستی، رشد شخصی و معناجویی اهمیت میدهد، قابل استفاده است. مأموریت من روشن است: حمایت از رهبران خدمتگزار تا بتوانند بهترین نسخه از خود را برای جامعه، سازمان و خانوادههایشان به ارمغان بیاورند.
