طبیعی و رایج است که انسان گاهی افکار آسیبزدن به خود یا دیگران را تجربه کند. این افکار، هرچند هراسآور و شرمآلود به نظر میرسند، بخشی از تجربهٔ انسانیاند. بهرسمیتشناختن و تلاش برای فهم افکار خشونتآمیزِ تابو، نه نشانهٔ بیماری، بلکه گامی مهم در مسیر سلامت روان و فرایند بهبود است. نوشتاردرمانی میتواند بستری سالم و از نظر اجتماعی پذیرفتنی برای کاوش در این تجربهها فراهم کند؛ بستری که در آن، افکار تاریک پیش از آنکه به انکار یا وحشت بدل شوند، دیده و فهمیده میشوند.
در سکوت یکی از شبهای اواخر زمستان ۱۹۷۹، برای نخستین بار در زندگیام در رختخواب دراز کشیده بودم؛ سرد و بیحس، جز نواری باریک و داغ که از میان سرم عبور میکرد، و در همان حال، خیالِ کشتنِ پدرم را در ذهن پروراندم. این جمله بعدها، سالها بعد، در انتهای یکی از مقالههایی که برای پایاننامهٔ MFA خود نوشتم، بیحرکت و سنگین ایستاد؛ جملهای که وزنش از تمام متن پیش و پس از آن بیشتر بود.
خشونت خانگی و تولد افکار ممنوعه
مجموعهٔ داستانهای کودکیام شامل روایت دورهای بود که در چهاردهسالگی، شاهد کتکخوردن برادر هفدهسالهام به دست پدرمان بودم. خشونت و تحقیرِ آغشته به الکل، مانند کاغذدیواریِ چرکمردهای تمام فضای خانهٔ کوچک یکطبقهٔ ما را پوشانده بود؛ حضوری دائمی، خفهکننده و اجتنابناپذیر. تا پیش از آن، هرگز این کلمات را ننوشته بودم و حتی هرگز آنها را با صدای بلند نگفته بودم. پدرم سالها بعد درگذشت، اما با وجود فاصلهٔ بیش از چهار دهه از آن واقعه، نوشتن این جمله همچنان ممنوع و تقریباً نادرست به نظر میرسید. با این حال، در آن زمان و سالهای پس از آن، این فکر از هر حقیقتی واقعیتر بود.
افکار خودکشی و دیگرکشی؛ تجربههایی جداافتاده و ناگفتنی
در بیش از سی سال فعالیت حرفهایام بهعنوان درمانگر، همواره این احساس وجود داشته که افکار خودکشی و دیگرکشی در دو مسیر جداگانه و ایزوله بررسی میشوند. گویی فرد باید از آستانهای نامرئی عبور کند تا اجازهٔ گفتن چنین افکاری را بیابد. انگار تنها در صورتی که فرد دچار سوءاستفادههای بهغایت شدید یا افسردگی و اضطراب بالینیِ جدی باشد، جامعه آمادگی شنیدن این افکار را دارد.
بیشتر مراجعان من اما «زخمیهایِ در حال کارکرد» هستند؛ انسانهایی که شاغلاند، رابطه دارند و در ظاهر زندگیشان پیش میرود، اما در درون در حال دستوپنجه نرمکردن با فشارهای روانیِ بودن در دنیای مدرناند. آنها اغلب تشخیصهای بالینیِ بزرگ ندارند. در چنین فضایی، افکار خودکشی و دیگرکشی همچنان تابو باقی میمانند و بیان آنها میتواند واکنشهایی از جنس طرد اجتماعی، سکوت، یا حتی مداخلات افراطی و اضطراری را به دنبال داشته باشد.
نگاه بالینی به افکار آسیبزننده
بهعنوان یک بالینگر، با پروتکلهای ارزیابی خطر آسیب به خود یا دیگران کاملاً آشنا هستم: ماهیت و محتوای افکار، وجود یا عدم وجود برنامه، میزان مرگبار بودن آن، سابقهٔ رفتارهای آسیبزننده، و مجموعهای از عوامل خطر و محافظ. پژوهشهای متعددی در زمینهٔ شیوع افکار خودکشی و دیگرکشی انجام شده است. طبق گزارش دادهای CDC در سال ۲۰۲۳، شیوع مادامالعمر افکار خودکشی در ایالات متحده ۱۵٫۶ درصد گزارش شده؛ آماری که بر اساس مراجعات اورژانسی به دست آمده است. با این حال، دادهای جامع که افکار صریح اما بدون قصد اقدام را دربر بگیرد، بهسختی یافت میشود. احتمالاً تعداد واقعی افرادی که چنین افکاری را تجربه میکنند، بسیار بیشتر است و اغلب این افکار هرگز به زبان آورده نمیشوند.
افکار بهمثابه سوپاپ رهایی
در جلسات درمانی، بارها شاهد بودهام که مراجعان با تردید و ترس، خفیفترین اشکال افکار خودکشی یا دیگرکشی را مطرح میکنند. پس از بررسی دقیق و اطمینان از نبودِ خطر واقعی، تمرکز درمان بهسمت فهم کارکرد این افکار تغییر میکند. زیرا خودِ داشتن این افکار، اگر فهمیده نشوند، میتواند منبع رنجی مضاعف باشد.
در سادهترین و خفیفترین شکل، این افکار نقش سوپاپهای ناخواستهٔ رهایی فشار را بازی میکنند. در خیال، درد پایان مییابد، رنج ناپدید میشود و احساس ناتوانی جای خود را به عاملیت میدهد. هرچند این الگو ممکن است شباهتهایی با افکار آسیبزنندهٔ شدیدتر داشته باشد، تفاوت اصلی در وجود عوامل محافظ فراوان و انگیزههای قدرتمند برای عملنکردن است.
نوشتن، نور انداختن به تاریکی
پرسش اساسی این است که در جامعهای که سکوت و اجتناب را تقویت میکند، چگونه میتوان به نامبردن از این افکار نزدیک شد؟ پاسخ من، در پیوند میان کار روانی و نوشتاردرمانی شکل گرفته است؛ فضایی میان هنر و درمان، هم درون چارچوبهای رسمی و هم بیرون از آنها.
نوشتار بیانی این امکان را فراهم میکند که به گوشههای تاریک ذهن، چه آنهایی که سالها متروک ماندهاند و چه آنهایی که تازه شکل گرفتهاند، نگاهی بدون قضاوت انداخته شود. بهرسمیتشناختن، فهمیدن و یکپارچهسازی افکار خودکشی و دیگرکشی، بخشی ضروری از مسیر مداوم سلامت هیجانی است. هنگامی که این ایدههای تحملناپذیر مجال دیدهشدن و فهمشدن پیدا میکنند، مسیرهای سالمتری برای بهبود، معنا و عاملیت انسانی شکل میگیرد.
