انگیزه و اراده نقش مهمی در زندگی انسان دارند، اما همیشه کافی نیستند. در برخی موقعیتها، نیروهایی فراتر از کنترل فرد وارد عمل میشوند؛ نیروهایی که میتوانند رفتار، خلقوخو و حتی توان تصمیمگیری را بهطور اساسی تحتتأثیر قرار دهند. در عین حال، جامعه نمیتواند از اصل پاسخگویی صرفنظر کند. افراد باید در قبال رفتارهای نادرست خود مسئول شناخته شوند، اما حفظ کرامت انسانی بدون در نظر گرفتن رحمت و شفقت ممکن نیست. شیوع بیماری لژیونرها در شهر نیویورک در تابستان ۲۰۲۵، که دستکم شش نفر جان باختند و بیش از صد نفر مبتلا شدند، مرا به یاد زمانی انداخت که خودم به این بیماری دچار شده بودم.
تجربه بیماری و مواجهه با ناتوانی ناخواسته
نمیدانم چگونه به این بیماری مبتلا شدم. نه سوار هواپیما شده بودم و نه از وان آب گرم استفاده کرده بودم و حتی به خاطر نمیآورم در محیطی بوده باشم که احتمال استنشاق قطرات آلوده آب، یعنی عامل انتقال این باکتری، وجود داشته باشد. تنها چیزی که بهوضوح به یاد دارم، احساس بیحالی شدید و تب بود. آزمایشها نشان داد که به نوعی ذاتالریه مبتلا شدهام که در آن زمان تازه شناسایی شده بود. پزشکم بلافاصله برایم دارو تجویز کرد، زیرا این بیماری در صورت درمان نشدن میتواند مرگبار باشد.
مدت کوتاهی پس از شروع مصرف آنتیبیوتیک جدید، وضعیت جسمانیام رو به بهبود رفت، اما حال روحیام هیچ تغییری نکرد. همسرم، لین، که معمولاً منبع شوخطبعی و انرژی مثبت است، تلاش کرد با شوخی، فیلمهای کمدی و طعنههای دوستانه حالم را بهتر کند. حتی سخنان انگیزشی و دلگرمکننده نیز بیاثر بود. کلمات تشویقآمیز به گوشم نمینشست و هیچ پاسخی در درونم ایجاد نمیکرد.
افسردگیای که با اراده درمان نشد
به شکلی دچار افسردگی شده بودم که پیش از آن هرگز تجربه نکرده بودم. وقتی لین برای رفتن به محل کار از خانه خارج میشد، با او تماس میگرفتم تا آرام شوم. نمیخواستم تنها بمانم، میلی به بیرون آمدن از تخت نداشتم و اغلب گریه میکردم. این وضعیت چند روز ادامه پیدا کرد و هر ساعت آن، سنگینتر از قبل میگذشت.
در نهایت، لین با پزشکم تماس گرفت و این احتمال را مطرح کرد که افسردگی من میتواند یکی از عوارض جانبی دارو باشد. پزشک گفت تاکنون بیماری با چنین واکنشی نداشته، اما این امکان وجود دارد. او آنتیبیوتیک دیگری تجویز کرد و تا پایان همان روز، حالوهوای من بهطرز چشمگیری به حالت طبیعی بازگشت.
اراده، مفهومی محدود نه مطلق
این تجربه ابتلا به بیماری لژیونرها، دانشی را که پیشتر فقط در سطح نظری میشناختم، به واقعیتی ملموس تبدیل کرد: اراده انسان محدود است. از آن پس، هنگام قضاوت درباره افرادی که ممکن است آزاردهنده، دشوار، خشن، غیراخلاقی یا حتی مجرم به نظر برسند، مکث میکنم. از خود میپرسم چه زمانی باید فردی را مسئول اعمالش دانست و چه زمانی لازم است محدودیتهایی را که عوامل درونی و بیرونی بر او تحمیل کردهاند، جدی گرفت.
قضاوت درباره رفتار دیگران بهسادگی میتواند به قضاوتگری تبدیل شود؛ وضعیتی که در آن جایی برای شفقت و رحمت باقی نمیماند. در مقابل، قضاوت نکردن نیز ممکن است به توجیه همهچیز بینجامد. همانطور که ضربالمثلی فرانسوی میگوید: «اگر همهچیز را بدانی، همهچیز را میبخشی.»
مرز مبهم میان مراقبت و تسهیلگری
یافتن مرز میان مراقبت دلسوزانه و تسهیلگری نادرست، پیامدهای مهمی برای روابط انسانی دارد. این مسئله در موقعیتهایی مانند قضاوت درباره بیتوجهی یک کودک، که میتواند ناشی از «نخواستن» یا «نتوانستن» باشد، یا ارزیابی مسئولیت فردی با گذشتهای پر از آسیب و شرایط روانی دشوار، اهمیت ویژهای پیدا میکند. مسئول ندانستن فرد میتواند تحقیرآمیز باشد، اما نادیده گرفتن شرایط تخفیفدهنده نیز میتواند بهطرزی بیرحمانه آسیبزا باشد. همانطور که فیلسوف اخلاق، کوامه آنتونی آپیا، اشاره کرده است، مرز میان مراقبت و تسهیلگری اغلب مبهم است.
کرامت انسانی و اصل پاسخگویی
در بیشتر موارد، افراد باید در قبال انتخابهای خود، چه خوب و چه بد، پاسخگو باشند. از دیدگاه ایمانوئل کانت، این پاسخگویی اساس کرامت انسانی است. زمانی که با تغییر دارو، حال روحی من بهتر شد، احساس نکردم کرامتم خدشهدار شده است. آنچه برایم تحقیرآمیز بود، ناتوانیام در مقابله با افسردگی بود. یک قرص جدید اجازه داد همان «خودِ قبلی»ام دوباره بازگردد.
همه رفتارها حاصل انتخاب آگاهانه نیستند. این درسی بود که تجربه شخصیام به من آموخت. هر موقعیت ویژگیهای منحصربهفرد خود را دارد و تنها کسانی که از نزدیک درگیر آن هستند میتوانند میان پاسخگویی و شفقت تصمیم بگیرند. این تصمیم همیشه نوعی داوری است. شاید من به اندازه کافی تلاش نکرده بودم، یا شاید شوخیهای همسرم بهاندازه کافی مؤثر نبودند. تنها چیزی که میدانم این است که داروی اول، از هر میزان ارادهای که میتوانستم جمع کنم، قویتر بود.
تمایز دشوار میان «نمیتوانم» و «نمیخواهم»
دعای آرامش، که اغلب در جلسات انجمن الکلیهای گمنام خوانده میشود، انسان را به پذیرش چیزهایی که نمیتوان تغییر داد، تغییر چیزهایی که میتوان، و داشتن خرد لازم برای تشخیص این دو دعوت میکند. در درون من، اخلاقدان و درمانگر مدام با یکدیگر در کشمکشاند؛ یکی بر پاسخگویی تأکید میکند و دیگری میداند که برای برخی افراد، «نخواستن» در حقیقت همان «نتوانستن» است. بارها به تجربه ابتلا به بیماری لژیونرها فکر میکنم و امیدوارم بتوانم با خرد و دقت، میان مسئولیتپذیری و همدلی تمایز قائل شوم.
