بچههای محلهی ما عاشق بیسبال بودند، اما زندگی در شهر اجازه نمیداد زمین مناسبی برای بازی داشته باشیم. ما حدود ۸ یا ۹ ساله بودیم و بهترین «زمین»ی که در اختیار داشتیم، یک حیاط خاکی کوچک بود؛ جایی که ساختمان آپارتمانی درست کنار محل ضربهزدن قرار داشت و خانهها نیز به حصار فلزی انتهای زمین بسیار نزدیک بودند. همین محدودیت فضا باعث میشد توپهای خطا یا ضربههای بلند، اغلب به شیشههای اطراف برخورد کنند و آنها را بشکنند. یک روز، یکی از همین توپهای خطا شیشهی یک آپارتمان را شکست. به دلیلی نامعلوم، ما بچهها که پنج یا شش نفر بودیم، به این نتیجه رسیدیم که این بار نباید مثل دفعات قبل مقصر شناخته شویم. انگار یک توافق نانوشته میانمان شکل گرفت: امروز، تقصیر را نمیپذیریم.
ملاقات با سرایداری که معلم اخلاق شد
به همین دلیل، راهی زیرزمین ساختمان شدیم تا با سرایدار صحبت کنیم؛ مردی که مسئول تعمیر شیشهها بود. او بهتنهایی در اتاقی در زیرزمین زندگی میکرد، لباس سرایداری سبز تیره و کهنهای به تن داشت و مردی لاغر، سالخورده و رنگپریده بود؛ چنان که گویی مدتها آفتاب ندیده است. دیگر به یاد نمیآورم چه بهانهای آوردیم یا چه کسی آغازگر داستان بود، اما یکی از ما قصهای کاملاً ساختگی تعریف کرد که به شکلی معجزهآسا، همهی ما را بیگناه جلوه میداد. بلافاصله یکی دیگر، با هیجانی کودکانه، حرف او را تأیید کرد و گفت: «آره، دقیقاً همینطور شد!»
ده کلمهای که وجدان را بیدار کرد
در همان لحظه، سرایدار بهآرامی ما را با چشمانی خسته و دنیادیده برانداز کرد. بیشتر از آنکه عصبانی باشد، ناامیدی در نگاهش موج میزد. سپس جملهای گفت که هنوز هم، بیش از شصت سال بعد، با وضوح کامل در ذهنم مانده است. او با صدایی خسته گفت: «بچههای خوبی هستید؛ یکی دروغ میگوید و آن یکی قسم میخورد که راست است.» احساسات آن لحظه را هرگز فراموش نمیکنم. کمی برای او دلم سوخت، اما بیش از هر چیز، از خودمان شرمنده شدم. نه فریادی در کار بود و نه تنبیهی؛ فقط آینهای روبهروی ما قرار گرفت که حقیقت را نشان میداد.
چرا اخلاق هنوز هم مسئلهی اصلی است؟
امروزه تیترهای خبری پر شدهاند از چالشهای اخلاقی در بالاترین سطوح جامعه؛ از فساد سیاسی گرفته تا معاملات پنهانی مدیران ارشد. اما واقعیت این است که اخلاق، در زندگی روزمره و در سطحی عمیق و ریشهای، اهمیت بسیار بیشتری دارد. در میان انبوه تخلفاتی که رسانهای میشوند، اغلب مردم هنوز ترجیح میدهند با انسانها و سازمانهایی کار کنند که بتوان به آنها اعتماد کرد.
اعتماد، سرمایهای کمیاب در دنیای کسبوکار
نتایج یک نظرسنجی اخیر در حوزهی کسبوکار این واقعیت را تأیید میکند. این نظرسنجی نشان داد که در فضایی که قیمت سهام بالا و وفاداری به کارکنان پایین است، «رهبری اخلاقی» بهعنوان دومین انتظار مهم مردم از کسبوکارها شناخته میشود؛ انتظاری که احتمالاً از میل گسترده به بازسازی اعتماد میان نهادها و مردمی که به آنها خدمت میکنند، ناشی میشود. جالب آنکه رهبری اخلاقی نسبت به سال قبل، پنج رتبه صعود کرده بود. در همان نظرسنجی، «ارتباط صادقانه و شفاف» نیز بهعنوان چهارمین انتظار مهم مردم معرفی شد؛ با جهشی هشترتبهای نسبت به سال پیش. پاسخدهندگان تأکید کرده بودند که خواهان رویههای شفاف، ارتباطی صادقانه و پاسخگویی واقعی سازمانها هستند.
تجربهی شخصی من در دنیای کسبوکار نشان داد که تحمل اشتباه بسیار آسانتر از تحمل از دست رفتن اعتماد است. هیچ انسانی کامل نیست و اشتباه بخشی طبیعی از زندگی است. اما زمانی که اعتماد از بین میرود، همکاری به کاری دشوار و فرساینده تبدیل میشود. آنچه «لحن از بالا» نامیده میشود، نقشی تعیینکننده دارد؛ رهبران با رفتار و گفتار خود مسیر را مشخص میکنند و اغلب، دیگران همان مسیر را دنبال میکنند؛ چه کارکنان یک سازمان باشند و چه گروهی از بچههای یک محله.
درسهای ماندگار اخلاقی الزاماً از کلاس درس، مدیران ارشد یا رهبران مذهبی نمیآیند. گاهی یک سرایدار ساده، با یک جمله کوتاه، درسی میدهد که تا پایان عمر با انسان میماند. همانطور که آن روز، یک شیشه شکسته و یک توپ خطا، معنای واقعی صداقت را برای همیشه در ذهن من حک کرد.
