به گزارش روان ۲۴ به نقل از خبرآنلاین، وقتی شرایط سخت میشود و همه چیز ناگهان تغییر میکند، طبیعی است که دلمان بلرزد و دلمشغولیهای زیاد و نگرانی به سراغمان بیاید. این احساسات مثل زخمهای کوچک در درون ما هستند که به ما میگویند چیزی ما را ناراحت کرده است. شاید این روزها خوابتان کم شده یا ذهنتان پر از فکرهای ناراحتکننده است؛ شاید حس کنید خسته و ناامید شدهاید و هیچ چیزی را نمیتوانید کنترل کنید، این واکنشها کاملاً طبیعی است، زیرا همه ما دوست داریم زندگیمان قابل پیشبینی باشد و وقتی همه چیز ناگهان تغییر میکند، احساس ناامنی میکنیم.
هرکس این شرایط را به شکل خودش تجربه میکند؛ بعضیها زودتر عصبانی میشوند، بعضی ها استرس شدید میگیرند، بعضیها دلشان میگیرد و گوشهگیر می شوند و بعضیها مدام نگران سلامتی خود یا خانوادهشان هستند.
اولین قدم این است که بدانیم این احساسات طبیعیاند. لازم نیست احساسمان را پنهان یا وانمود کنیم که همه چیز خوب است. اجازه دهیم این احساسات باشند امـا همزمان به فکر راههایی برای آرام کردن خودمان باشیم. اگر این احساسات ادامه داشت یا شدید شد یا خوابتان کم شد یا فکرهای ناراحتکننده زیاد شد یا نتوانستید کارهای روزمرهتان را انجام دهید بهتر است با یک روانشناس یا متخصص صحبت کنید.
کمک خواستن نشانه قدرت است؛ نه ضعف. یادتان باشد در این روزهای سخت تنها نیستید. خیلی از افراد احساس مشابه شما را دارند. پذیرفتن حال خود و مراقبت از خود اولین گام برای گذشتن از این شرایط سخت است.
چطور با احساسات سنگین این روزها کنار بیاییم؟
صدای انفجار، ترس از دست دادن، بیخوابیهای طولانی و…، در چنین لحظاتی ذهن و بدن با تمام توان دنبال امنیت میگردند. دنبال چیزی یا کسی که بگوید همه چی قراره درست بشه اما واقعیت این است در روزهای جنگ و ناامنی، احساس ترس، خشم خستگی یا حتی بیحسی نشانه ضعف نیست؛ نشانه زنده بودن است.
در ادامه، چند راه ساده برای کنار آمدن با احساساتی مثل اضطراب، دلمردگی، گیجی یا خشم بیان می شود:
اگر فقط بگویی حالم بد، نمیتوانی کمکی به خودت کنی ولی وقتی بگویی الان ترسیدهام، دلشوره دارم» یا «یه غم سنگینی روی دلم هست، همان لحظه یک قدم از آن فاصله میگیری. مثل کودکی که در تاریکی از چیزی میترسد و فقط با روشن کردن چراغ آرام میگیرد. وقتی احساس را دقیقتر بشناسی، راحتتر میتوانی با آن کنار بیایی و اولین راه ابراز احساسات ما در بدنمان است؛ پس توجه کن احساست را در کجای بدنت تجربه میکنی، سپس حالات بدنیات را توصیف کن و از خودت بپرس درون این حالات چه پیام و صحبتی نهفته است.
به طور مثال: قفسه سینهام سنگینه، انگار چیزی قلبم رو فشار میده، شاید چون خیلی غم توی دلم مونده یا سرم درد میکنه، انگار سرم میگه از این همه فکر و خیال خسته شده. ممکن است در ابتدا این کار مشکل باشد، اما فقط این راه را امتحان کن و مطمئن باش این فضای غبارآلود کم کم شفاف میشود.
خودت را سرزنش یا قضاوت نکن
شرایط غیرعادی است و از هیچ کس انتظار نمیرود که در برابر صدای انفجار یا شنیدن خبر از دست رفتن عزیزان آرام باشد، اگر گاهی گریهات میگیرد، بیقرار هستی یا خوابت نمیبرد به جای قضاوت، فقط به خودت بگو بدنم داره واکنش نشون میده دلم دنبال امنیته طبیعیه. با خودت همان طور حرف بزن که اگر یکی از عزیزانت این احساس را داشت با او حرف میزدی.
وقت مبهم است باید به لحظه برگشت. لازم نیست به فردا فکر کنی. انجام کارهای کوچک، ذهن را از قفل شدن نجات میدهد.
تنهایی را بشکن
اگر چیزی اذیتت میکند با کسی در میان بگذار، حتی اگر فقط یک جمله کوتاه باشد. بگو خیلی خستهام همین یک جمله میتواند مثل باز کردن دریچهای برای نفس کشیدن باشد.
بدن، خیلی زودتر از ذهن، نشانهها را نشان میدهد.، میتواند ذهنت را از آشفتگی بیرون بیاورد.
