وقتی یکی از عزیزان دچار افسردگی میشود، غریزه انسانی ما میخواهد رنج او را متوقف کنیم. دشوار است که در این شرایط نصیحت نکنیم یا سعی نکنیم مشکلاتش را حل کنیم، اما دادن مشاوره اغلب نتیجه عکس دارد و فاصله ایجاد میکند. مؤثرترین روش برای حمایت از فرد افسرده، تشویق او به صحبت درباره دردهایش و شنیدن بدون قضاوت است.
تجربه شخصی با یک دوست قدیمی
دوست قدیمی مدرسهام اضطراب و افسردگی شدیدی دارد و به نظر میرسد نمیتواند از چاله عاطفی که در آن افتاده، بیرون بیاید. او دارو و رواندرمانی را امتحان کرده اما هنوز راهحل مناسب را پیدا نکرده است. من میگویم «هنوز»، اما این واژه برای او آزاردهنده است و حاضر نیست باور کند روزی بدون درد زندگی خواهد کرد.
من آن وضعیت را خیلی خوب میشناسم؛ همان تابوت سیاه افسردگی که وقتی هنوز زنده و نفس میکشید، ناگهان بر روی شما بسته میشود. خوشبختانه توانستم از این «مرگ زنده» فرصتی برای فرار پیدا کنم. به نظر میرسید این مسیر هرگز پایان نخواهد یافت، اما سرانجام رخ داد: ترکیب درست داروها، پزشکان مناسب، گروهی از دوستان دلسوز و سالها آموزش، صبر و دعا، نهایتاً تابوتی که فکر میکردم برای همیشه بسته است، باز شد. حال که دوباره به نور بازگشتهام، مأموریت و وظیفه خود میدانم که به دیگران کمک کنم مسیر بازگشت به زندگی را پیدا کنند. اما این کار همیشه آسان نیست.
لحظه ملاقات در باغ
چند هفته پیش به دیدار دوستم رفتم. او خانهای زیبا در حومه شهر داشت و من مشتاق بودم زمانی با کیفیت در باغ انگلیسی روشن و دلپذیرش سپری کنم؛ باغی با نرده سفید و گل رز. بعدازظهر تابستانی زیبایی بود، با نسیمی ملایم که گرمای عصر را کاهش میداد. زیر چتر بزرگی نشستیم و چای سرد نوشیدیم. پاهایم را روی عثمانی گذاشتم، تکیه دادم و تمام زیباییها را تماشا کردم: بوگنویلیای شکوفهدار، مرغهای کوچک در حال خوردن شهد گلهای زرد هیبیسکوس و صدای ناقوسمانند زنگهای بادی که انگار شما را به عبادت دعوت میکرد.
به دوستم گفتم: «اینجا معجزه است. باید از نتیجه کارهایت خیلی خوشحال باشی.»
او اخم کرد و گفت: «همه چیزی که میبینم علفهای هرز است. هنوز خیلی کار مانده و هیچوقت تمام نمیشود، حتی اگر خیلی سخت تلاش کنم.»
من با او بحث نکردم، هرچند حتی یک علف هرز هم ندیدم. من بیلذتی را میشناسم؛ ناتوانی در تجربه شادی یا رضایت از چیزهایی که قبلاً لذتبخش بودند، که نشانه رایج افسردگی است. اما نمیتوانستم حالت افسرده او را نادیده بگیرم. بخشی از آن مرا ناراحت میکرد و بخشی دیگر به خاطر این بود که به او اهمیت میدادم و نمیتوانستم وانمود کنم همه چیز درست است.
گفتگو درباره احساسات
پرسیدم: «چه خبر است؟ به نظر خیلی ناراحتی.»
او پاسخ داد: «همه چیز. دنیا در حال فروپاشی است، کشورمان را از دست میدهیم و هیچ کاری از دستم برنمیآید. هیچ کاری.»
گفتم: «اما درباره همین لحظه فکر کن. آیا نمیتوانی درک کنی که در همین لحظه امن هستی و هیچ آسیبی متوجهت نیست؟ لازم است همه دنیا را بر دوش خود بگیری؟»
او به من نگاه کرد و کاملاً قانع نشد. به نظر میرسید تمام جملات رایج ذهنآگاهی فایدهای نداشت. من ادامه دادم: «نماز آرامش را میشناسی، نه؟ ‘به من آرامشی بده تا چیزهایی را که نمیتوانم تغییر دهم بپذیرم، شجاعتی بده تا چیزهایی را که میتوانم تغییر دهم انجام دهم و دانشی بده تا تفاوت آنها را بدانم.’ این همیشه وقتی از زندگی غرق در فشار میشوم به من کمک میکند.»
البته نماز آرامش ابزار فوقالعادهای است، اما در آن لحظه ترفندی بیمورد بود. دوستم بیشتر در اندوه فرو رفت و زمزمه کرد: «تو نمیفهمی. همیشه همینطور بودهام. فکر نمیکنم بتوانی درک کنی چقدر رنج کشیدهام.»
این جمله ضربهای به من زد. من سه خاطرهنویسی درباره رنج بیپایان بیماری روانی نوشتهام و دوستم آنها را خوانده بود. خودم ناراحت شدم و در آستانه پاسخ دادن بودم که خوشبختانه شاهینی از نزدیکی پرواز کرد و کمی مرا از حالت عصبانیت و تمرکز بر پاسخ خارج کرد. این لحظه به من یادآوری کرد که کاملاً اشتباه رفتار کردهام.
اصول حمایت از فرد افسرده
در واقع، دقیقاً برعکس کاری را انجام میدادم که همیشه به دیگران توصیه میکنم: وقتی با فرد افسرده هستید، سعی نکنید او را از اندوه بیرون بیاورید و تلاش نکنید او را خوشحال کنید. اجازه دهید احساساتش را تجربه کند، بدون قضاوت یا پاسخ دفاعی. اگر میخواهید چیزی ارائه دهید، نصیحت نباشد؛ شانهای برای تکیه دادن یا گریه کردن فراهم کنید و از او بپرسید کجا درد میکند.
این کار آسان نیست. دیدن رنج عزیزان غریزهای طبیعی برای توقف درد ایجاد میکند؛ نه تنها به خاطر عشق شما، بلکه به دلیل احساس ناتوانی و بیکفایتی. میتوان گفت تلاش برای «حل مشکل» خودخواهانه است؛ به شما کمک میکند اما واقعاً به فرد افسرده کمکی نمیکند.
همراهی و سکوت همدلانه
بنابراین من نشستم و پرواز شاهین را تماشا کردم، شکوفههای بوگنویلیا را دیدم و مرغها شهد میخوردند. بعد از حدود ده دقیقه، سکوت اولیه به آرامش همراه تبدیل شد. دوستم دوباره چای سرو کرد و من نوشیدم.
او گفت: «خوشحالم که امروز آمدی. اوضاع خیلی بد بود.» گفتم: «بیشتر دربارهاش بگو.» و بالاخره او شروع به صحبت کرد. سایهها آرام آرام روی چمنها افتادند، اما باغ زیباتر از همیشه به نظر میرسید. این همان لحظهای است که در آن میتوان با حضور همدلانه و بدون قضاوت، واقعیترین و مؤثرترین حمایت را از فرد افسرده ارائه کرد.
