ادبیات همواره نقش مهمی در روشن کردن مفاهیم پیچیده روانشناسی داشته است. آثار کلاسیکی مانند نمایشنامه «فاوست» اثر گوته و رمان «چهره دوریان گری» نوشته اسکار وایلد، نمونههای برجستهای هستند که به ما کمک میکنند ریشههای رفتارهای نابهنجار شدید و روانپریشی را بهتر درک کنیم. شخصیتهای اصلی این داستانها، مسیر زندگی خود را از یک زندگی معمولی و بیضرر به سمت سبک زندگی لذتجویانه، پرخطر و سرشار از ویژگیهای روانپریشی تغییر میدهند.
فاوست، دانشمند سالخوردهای که حس میکند زندگیاش بیمعنی و هدر رفته است، و دوریان گری، جوانی پرامید که به ظاهر پاک و بیگناه است، هر دو به واسطه نیروهای بیرونی و درونی تغییر میکنند و به دنیایی از فساد و لذتهای افراطی وارد میشوند. فاوست تحت تأثیر مِفیستوفلس، شیطان وسوسهگر، قرار میگیرد که به او وعده جوانی و لذتهای بیپایان در ازای روحش میدهد. در سوی دیگر، لرد هری واتن، شخصیت جذاب و فریبندهای که به دوریان راهنمایی میکند تا سبک زندگی هیدونیک و سرشار از فساد را تجربه کند. در حالی که ظاهر دوریان سالها بدون تغییر باقی میماند، پرترهای که از او کشیده شده بود، نشانه سقوط اخلاقی و انحطاط روحی او میشود.
سنگدلی و تمرکز بر شرارت در شخصیتها
فاوست در جستجوی لذت بیحد و حصر، زنی را فریب میدهد که در نهایت در اثر فشارهای روانی ناشی از او، کودکش را به قتل میرساند. در داستان دوریان گری نیز زنی که به دست او فریب خورده، خودکشی میکند. دکتر جی. رید ملووی، یکی از برجستهترین پژوهشگران روانپریشی، از رمان وایلد به عنوان مقدمه کتاب خود «ذهن روانپریش» استفاده کرده است. او میگوید افرادی که ویژگیهای روانپریشی دارند، اختیار و وجدان خود را از دست دادهاند یا وجدانشان به گونهای است که شورش و نافرمانی را جذاب میداند. دوریان گری نمونهای از این افراد است که با سنگدلی، تمرکز بر شرارت و روحی گرسنه شورش، به شخصیتی پیچیده و مخرب تبدیل شده است.
هر دو شخصیت، فاوست و دوریان گری، در پی لذتاند اما هیچگاه آن را به واقع تجربه نمیکنند. آنها در دام خودمحوری و فقدان همدلی گرفتار شدهاند، که از ویژگیهای بارز روانپریشی است. دکتر ملووی تأکید میکند که تجربه لذت در روانپریشان همراه است با عدم توانایی ایجاد پیوندهای عاطفی، ناتوانی در کنترل احساسات دردناک و نبود عشق نسبت به آنچه انتظار لذت از آن میرود.
نابودی خوبیها؛ تراژدی روانپریشی در ادبیات
تراژدی داستانهای فاوست و دوریان گری، نابودی و از بین رفتن زندگیهای بیگناه به خاطر رفتارهای مخرب آنهاست. ملووی این خصیصه را «آرزوی نابود کردن خوبی» مینامد و آن را از ویژگیهای شرارت روانپریشی میداند. او همچنین اشاره میکند که روانپریشان به طور مزمن از دیگران جدا شدهاند و روابط آنها بیشتر بر اساس قدرت و کنترل استوار است تا پیوندهای عاطفی و محبت.
در پایان این دو اثر، هر دو شخصیت به طور کامل در دام نیروهای مخرب خود گرفتار میشوند. روح فاوست به دلیل معامله با شیطان برای همیشه محکوم میشود و مِفیستوفلس جایزه خود را میگیرد. در داستان دوریان گری، هنگامی که او تلاش میکند پرتره زشت و فاسد خود را نابود کند تا اشتباهاتش را پنهان کند، خود جان میبازد. پرتره به شکل بیگناه اولیهاش بازمیگردد و چهره واقعی و زشت دوریان که حاصل اعمال اوست، نمایان میشود. این تصویر، نمادی از شخصیت واقعی و تباهی درونی اوست.
