درد و رنج از رایجترین دلایل مراجعه بیماران به پزشکان هستند. این تجربهها نه تنها ناخوشایند و تهدیدکننده کیفیت زندگی ما هستند، بلکه معنای ما از جهان را نیز به چالش میکشند. درد، سؤال «چرا من؟ چرا الان؟» را در ذهن ما ایجاد میکند و ما را به جستجوی پاسخ و درمان میکشاند.
در طول تاریخ، نحوه نگاه به درد و رنج متفاوت بوده است. در دوران قرون وسطی، درد مسئلهای مذهبی تلقی میشد، زیرا درد و رنج بیگناهان با وجود خداوندی مهربان و قادر مطلق ناسازگار به نظر میرسید. در دوره روشنگری، این دیدگاه تغییر کرد و درد به عنوان تهدیدی اجتماعی شناخته شد که ساختار سکولار جامعه را تحت فشار قرار میداد. در نهایت، این مسئله به حوزه پزشکی منتقل شد و درد به عنوان مشکل پزشکی با علتها و درمانهای مشخص شناخته شد.
در دو قرن گذشته، مدل غالب پزشکی درد، دیدگاهی خطی بود: بیماری باعث درد میشود و درد منجر به رنج میشود. بنابراین، تمرکز درمانی روی تشخیص و درمان بیماریها بود. اما جان بونیکا در سال ۱۹۵۳ نشان داد که کنترل بیماریها کافی نیست و درد زایمان، درد سرطان، درد پس از عمل و درد مزمن غیرسرطانی نیازمند توجه ویژهای هستند. او رشته تخصصی پزشکی درد را در سال ۱۹۷۳ بنیان گذاشت تا درمان و پژوهش در این حوزه متمرکز شود.
فراتر از درد: مفهوم رنج
در دهه ۱۹۸۰، سیسیلی ساندرز و اریک کسل تأکید کردند که تسکین درد به تنهایی نمیتواند رنج بیماران به ویژه بیماران در حال مرگ را کاهش دهد. ساندرز مفهوم «درد کلی» را مطرح کرد که شامل مبارزات جسمی، روانی، اجتماعی، معنوی و عملی فرد میشود. کسل نیز رنج را چیزی فراتر از درد جسمی دانست و آن را ناشی از تهدیدهایی میدانست که تمامیت شخص را به عنوان موجودی پیچیده روانشناختی و اجتماعی هدف قرار میدهد. او تأکید کرد که تنها اشخاص هستند که رنج میبرند، نه فقط بدنها.
اگرچه کسل دوگانهانگاری ذهن و بدن را رد کرد، اما به نوعی به دوگانهانگاری شخص و بدن بازگشت. او درد را در چارچوب آسیب بافتی میدید و معناهای شخصی را جدا از فرآیندهای زیستی درد میدانست. این دیدگاه، با پیشرفتهای عصبشناسی درد که آن را به سامانهای پیچیده و چندحسی بدل میکند، هماهنگ نیست. سامانه درد انسان نه تنها آسیب را شناسایی میکند، بلکه خطرات محیطی را نیز پیشبینی و از بدن محافظت میکند.
رابطه متقابل درد و رنج: کلید بازنگری درمانی
یکی از کاستیهای نظریه کسل این است که رنج را فقط نتیجه درد میداند و توجهی به نقش رنج به عنوان علت درد ندارد. مطالعات گسترده نشان دادهاند که بیماریهای روانی مانند افسردگی، اضطراب، PTSD و سوگ طولانیمدت با شدت درد مزمن ارتباط نزدیک دارند. این یافتهها نشان میدهند که درد و رنج همواره همراه و تأثیرگذار بر یکدیگر هستند. با در نظر گرفتن رابطه چرخهای و متقابل درد و رنج، باید رویکرد درمانی به درد مزمن را از مدل مکانیکی صرف به مدلی جامعتر تغییر دهیم که شامل جنبههای روانی، اجتماعی و معنایی بیمار نیز باشد. درد نه تنها ناشی از آسیب جسمی است، بلکه از نگرانیها، معانی و آیندهنگریهای فرد نیز شکل میگیرد و شامل عناصر رنج میشود.
کسل درست گفته است که شخص رنج میبرد، اما این شخص فقط یک موجود زیستی نیست؛ او میانجی بین بدن و جامعه است که در حال تشخیص ایمنی یا خطر، تعامل با هویت و نقشها و مواجهه با معنای زندگی و مرگ است. بنابراین، برای درمان موثر باید تنوع شکلهای درد و رنج در فرهنگها و زمینههای مختلف را درک کنیم. این امر زمینهساز یک علم و درمان غیرکاهشگرا و جامع خواهد بود که به درمان بیماران در متن اجتماعیشان میپردازد.
