کسبوکار، بازی تیمی است و موفقیت آن به همکاری همه اعضا بستگی دارد. هیچ فردی به تنهایی نمیتواند در شرایطی که کسبوکار شکست میخورد، برنده شود. این واقعیت ساده اما مهم، اصل اولیهای است که هر رهبر باید به آن پایبند باشد.
پیگیری منافع محدود و شخصی، یکی از ویژگیهای ذاتی انسان است؛ اما این رفتار میتواند اصطکاکهای پنهانی ایجاد کند که نه تنها به کسبوکار آسیب میزند بلکه به خود فرد نیز ضربه میزند. همه رهبران مسئول تعیین مسیر و اهداف بخشی از سازمان هستند، اما زمانی که اولویتها به صورت مشترک توسط اعضای تیم رهبری پذیرفته نشود، مشکلات شروع میشود. برای مقابله با این چالش، رهبران باید تعهد خود را به منافع کلی شرکت تجدید کنند. این کار شاید همیشه آسان نباشد، زیرا گاهی منافع کوتاهمدت بخش خود ممکن است با اهداف بلندمدت سازمان تضاد داشته باشد، اما یادمان باشد کسبوکار فقط در صورت اتحاد تیمی میتواند موفق شود.
چگونه تغییر رفتار رهبری را آغاز کنیم؟
رهبران ارشد باید نیازهای تیمها و بخشهای تحت مدیریت خود را به خوبی درک کنند و اطمینان حاصل کنند که مدیران مستقیم آنها نیز چنین درکی دارند. باید برنامههایی تدوین شود که بخشها و تیمها بتوانند به شکل بهتری از یکدیگر حمایت کنند. مثلاً یک معاون توسعه محصول که من با او همکاری داشتم، تیمش را ترغیب کرد تا راهکارهایی برای حمایت بهتر از بخشهای بازاریابی و موفقیت مشتری ارائه دهند. آنها با برگزاری جلسات هفتگی با بخشهای دیگر، شکافهای همکاری را پر کردند و توانستند برنامهریزی بهتری برای عرضه محصولات داشته باشند. نتیجه این همکاری بهتر، تسریع در عرضه محصول و رشد سریعتر فروش بود.
رهبران میانی نیز باید تعهد خود به منافع سازمان را نشان دهند و تصمیمات خود را با تیمشان در میان بگذارند. این شفافسازی به اعضای تیم کمک میکند تا درک کنند که چرا اولویت دادن به منافع سازمان اهمیت دارد و چگونه باید منافع شخصی را کنار گذاشت. برای مثال، مدیر ارشد بازاریابی که من مربیگری میکردم، به جای دنبال کردن پروژهای که برایش اعتبار و توجه خاصی به همراه داشت، پروژهای را انتخاب کرد که باعث صرفهجویی در هزینههای شرکت میشد. او این تصمیم را برای تیمش توضیح داد و اولویت سازمان را به وضوح به آنها نشان داد.
رهبری با الگو بودن
رهبران سطح سرپرستی باید با رفتار خود الگویی برای تیمهایشان باشند. هنگام انتخاب میان گزینههای کاری، باید گزینهای را انتخاب کنند که بیشترین سود را برای کسبوکار داشته باشد. این رفتار مداوم، به تیم میآموزد که ارزشها و منافع سازمان باید مقدم باشند. یکی از مدیران واحدی که من با او کار میکنم، به جای انتخاب پروژهای آسان و سریع که میتوانست منجر به ارتقاءش شود، پروژهای را انتخاب کرد که مشکلات داخلی واحدش را حل میکرد. این انتخاب به تیمش نشان داد که رهبری یعنی اولویت دادن به ارزشهای کل سازمان. او ظرف شش ماه پس از اتمام پروژه ارتقاء گرفت.
رهبرانی که به صورت مستمر منافع شرکت را بر منافع شخصی ترجیح میدهند، حضور و نفوذ بیشتری در سازمان دارند. در مقابل، پیگیری منافع محدود و شخصی اغلب باعث ایجاد مشکلات و درگیریهای درونی میشود که به تدریج به زیان کسبوکار و فرد تمام میشود. نقش واقعی رهبر، ایجاد انگیزه و الهامبخشی به اعضای تیم است تا همه با هم بدرخشند؛ نه این که تنها به دنبال امتیازهای شخصی باشد. وقتی رهبران الگوی اولویتبندی منافع شرکت را به نمایش میگذارند، تیمهایشان نیز همین مسیر را دنبال میکنند، درگیریهای داخلی کاهش مییابد و موفقیت کسبوکار افزایش پیدا میکند. این موفقیت برای همه اعضای تیم امتیاز محسوب میشود.
