زندگی ما تحت تأثیر دیدگاه ذهنیمان است و با تلاش متمرکز میتوانیم این دیدگاه را تغییر دهیم. غرق شدن در خودترحمی و تمرکز بر کمبودها، تنها راهی به سوی غم و منفیگرایی است. به جای این مسیر، بهتر است تمرکز خود را بر رشد و بهبود شخصی بگذاریم و بدانیم که انتظارات بیش از حد، چیزی جز ناامیدیهای برنامهریزیشده نیستند.
تجربه من با خانواده و درسهایی از مادرم
من در خانوادهای بزرگ شدم که مادرم در خودترحمی غوطهور بود، اما زندگی او برای من پر از نعمتها و حمایتهای اطرافیانش بود. پدرم و مادربزرگم، که هر روز کنار ما بودند، از او مراقبت میکردند و شرایطی فراهم کرده بودند که مادرم بیشتر روزهایش را در تخت بگذراند. پدرم همیشه میگفت: «مامان به استراحت زیادی نیاز دارد»، انگار میخواست دلیل این رفتار مادرم را توجیه کند.
مادربزرگم برخلاف دخترش، فردی پرانرژی و مثبت بود و هیچگاه از مشکلات زندگی گلایه نمیکرد؛ حتی پس از مرگ ناگهانی همسرش و زندگی تنها در سالهای بعد، او با لبخند و انرژی خود، زندگی را ادامه داد. من اما متأسفانه ذهنیت قربانی بودن را از مادرم آموختم؛ دائماً روی احساسات رنجش و ناملایمات کوچک در روابطم تمرکز میکردم و انتظار داشتم دیگران رفتار بهتری با من داشته باشند.
مشاهده رنج مادر و مقابلهاش با سختیها برای من کنجکاویآور و گاه گیجکننده بود. از دست دادن کودک خردسال خانواده، ضربهای بزرگ بود که به افسردگی مادرم منجر شد، اما من به این نتیجه رسیدم که حتی ذهنیت قربانی بودن هم انتخابی است. در حالی که مادرم در غم خود فرو رفته بود، پدرم با وجود فقدان عمیق، به صحبت درباره آن میپرداخت و این نشان از تفاوت در واکنشها داشت.
من دریافتم که ادامه دادن به دیدگاه قربانی، منجر به احساس نارضایتی، افسردگی و ناامیدی میشود و در تضاد با ذات روح من بود. با وجود همه سختیها، من عاشق زندگی بودم و میدانستم که میتوانم انتخاب کنم. روحیه مثبت و سادهدلانه پدرم به من یادآوری میکرد که میتوان نیمه پر لیوان را دید؛ چیزی که مادرم و من باید یاد میگرفتیم.
راهکارهای عملی برای تغییر نگرش و رهایی از خودترحمی
من تصمیم گرفتم افکار منفی و ذهنیت قربانی را کنار بگذارم و روی بهبود خودم تمرکز کنم. این روند یک تغییر پارادایم آهسته و مستمر بود که به تدریج در من رخ داد. به جای تمرکز روی کسانی که تولدم را فراموش کردند، روی پیامها و تبریکهای محبتآمیز تمرکز کردم. اگر کسی مدتها تماس نگرفته بود و دلم برایش تنگ شده بود، خودم تماس میگرفتم. به مرور یاد گرفتم که به جای کمبودها، داشتههایم را ببینم و وقتی ناراحت میشدم، یا مشکل را حل میکردم یا آن را رها میکردم. من همیشه این پرسش را از خودم میپرسم: «آیا این موضوع در ۱۰ یا ۲۰ سال آینده اهمیت دارد؟» اگر جواب نه بود، آن را رها میکردم و این باعث آرامش ذهنی من شد. من فردی آرام و سادهگیر هستم و فقط در مواردی که به نظر درست باشد عصبانی میشوم.
پذیرش مسئولیت و تعیین انتظارات واقعبینانه
امروزه انتظارات من از خودم است، نه دیگران؛ اگرچه این کار آسان نیست، اما طی سالها توانستم این ذهنیت را در خود تقویت کنم. یاد گرفتهام که انتظارات بیش از حد تنها منجر به ناامیدی میشوند و هیچکس به اندازه خودم نمیداند به چه چیزهایی نیاز دارم. بنابراین، به جای انتظار از دیگران، خواستهها و احساساتم را با شوهر، دوستان و فرزندانم به اشتراک میگذارم. مسئولیت زندگی خودم را به عهده گرفتهام و چیزهایی را که نمیتوانم کنترل کنم، رها کردهام. اگر مادرم امروز این حرف را میزد که «هیچ چیزی تو را اذیت نمیکند»، من با لبخند میگفتم: «ممنون مامان، دارم روی این موضوع کار میکنم. شاید تو هم بخواهی این راه را امتحان کنی.»
