یک سال و نیم بعد از اینکه کارلا برای بار سوم مرا ترک کرد، دوباره به مکزیک برگشتم. تصمیم گرفته بودم تا دو روز آخر سفرم حتی او را نبینم. بالاخره برای یک شام خداحافظی قرار گذاشتیم؛ شامی که فکر میکردم فقط جمعبندی یک رابطهٔ تمامشده و شاید تقویت یک دوستی ساده باشد.
صبح روز بعد، در راه برگشت از باشگاه بودم که ناگهان بغضم ترکید. اشک مثل سیل آمد. تازه آنجا فهمیدم هنوز عاشقش هستم و میدانستم این بار واقعاً آخرین خداحافظیمان است. و بعد، چیزی را احساس کردم که تا آن لحظه هرگز تجربه نکرده بودم؛ احساسی خالص دربارهٔ او. با اینکه سه بار مرا ترک کرده بود و من هجده ماه را با این باور گذرانده بودم که دیگر آیندهای با هم نداریم، ناگهان دریافتم همهٔ این حرفها فقط ساختهٔ ذهنم بوده. قلبم هیچوقت دست از دوست داشتنش نکشیده بود.
پذیرفتم که ما در دو فرهنگ کاملاً متفاوت بزرگ شده بودیم. در مکزیک، ترک کردن رابطه توسط یکی از طرفین تا طرف مقابل ارزش رابطه را بفهمد و اگر واقعاً باور دارد، به تعهد بلندمدت برسد، خیلی رایجتر از آمریکاست. یاد جملهٔ معروف ام. اسکات پک در کتاب «راه کمتر پیمودهشده» افتادم: «وقتی تعهدی وجود ندارد، سردرگمی وجود دارد.» این جمله دقیقاً خلاصهٔ سه سال و نیم رابطهٔ ما بود. من همیشه میدانستم میخواهم با او ازدواج کنم، اما میخواستم آهسته پیش برویم؛ چون تنها عشقی که از بچگی دیده بودم، عشق پدر و مادرم بود که فروپاشید. من روایت خودم را داشتم و او هم روایت خودش را.
پنجرهای که اشک باز کرد
وقتی با صورتی خیس از اشک از باشگاه به خانه برمیگشتم، قلبم ناگهان پنجرهای در ذهنم باز کرد. توانستم داستانمان را از نگاه کارلا ببینم. فرمول من — دو سال زندگی مشترک تا احساس ثبات کنم و بعد خواستگاری — هیچکدام از واقعیتهای زندگی او را در نظر نگرفته بود. او در مکزیک مدیر دو کلینیک روانشناسی بود. کارگاههای فرزندپروریاش همیشه پر از صدها خانواده بود. بعد همهٔ اینها را رها کرد و به خاطر من به آمریکا آمد؛ جایی که نه شغلی داشت، نه زبان بلد بود و فقط در یک مؤسسهٔ زبان ثبتنام کرد. او فرهنگی را ترک کرده بود که در آن بسیار ارزشمند بود و به کشوری آمده بود که دیگر آن ارزش را نداشت. او حاضر بود تمام این تحقیرها و سختیها را تحمل کند، به شرطی که مطمئن باشد من تعهد محکمی برای ساختن خانواده دارم. من اما دو سال زمان میخواستم تا «مطمئن شوم». زمانبندیهایمان با هم نمیخواند و او میرفت. بارها و بارها.
پذیرش رادیکال یعنی چه؟
بگذارید همهچیز همانطور که هست باشد؛ هم لذت و هم رنج را همانگونه که پدیدار میشوند بپذیرید.
کریستوفر گرمر، روانشناس هاروارد، پذیرش را اینطور تعریف میکند: «آمادگی برای اینکه اجازه دهیم چیزها درست همانطور که در لحظهٔ آگاه شدن از آنها هستند باقی بمانند؛ چه خوشایند باشند چه ناخوشایند.»
ادلگارد وولفرت هم که روی درمان اعتیاد کار کرده، میگوید پذیرش یعنی «آمادگی برای مواجهه با موقعیتهای دشوار و تحمل هر احساسی که سر برمیآورد.»
تارا براک در کتاب «پذیرش رادیکال» میگوید این یعنی آمادگی کامل برای تجربهٔ هر چیزی که در هر لحظه از زندگی رخ میدهد.
بزرگترین معلم زندگیام
وقتی به خانه رسیدم، دیدن داستان از نگاه کارلا همهچیز را عوض کرد. ناگهان فهمیدم اگر بتوانم همان تعهدی را که هیچگاه نتوانسته بودم به او بدهم، او همسر فوقالعادهای خواهد بود و بعد از بچهدار شدن مرا ترک نخواهد کرد. شاید از اول اشتباه میکردم که او را «بیثبات» قضاوت کردم. شاید فقط نیاز داشت آنچه برای ثبات در رابطه لازم داشت را از من بگیرد. از پلهها پایین رفتم، گوشی را برداشتم و زنگ زنگ زدم. کمتر از یکدهم ثانیه طول کشید تا جواب داد؛ او هم در همان لحظه داشت شمارهٔ من را میگرفت.
گفتم: «میتوانیم حرف بزنیم؟»
گفت: «البته.»
گفت: «میتونم بیام پیشت؟»
وقتی دم در رسید، گفتم: «من هنوز دوستت دارم.»
گفت: «من هم هنوز دوستت دارم.»
گفتم: «تو قبلاً هم دوستم داشتی، اما چیزی که برای احساس امنیت در رابطه لازم داشتی را از من نگرفتی. بیا بنشینیم و دربارهٔ همهٔ چیزهایی که برای احساس امنیت نیاز داری حرف بزنیم.»
هلن هیز، بازیگر بزرگ آمریکایی، یکبار نوشته بود: «داستان یک عشق مهم نیست. آنچه اهمیت دارد این است که انسان توانایی دوست داشتن داشته باشد. شاید این تنها روزنهای باشد که به ما اجازه میدهد از ابدیت نگاهی بیندازیم.» مهمترین چیزی که از این رابطه آموختم و تا آخر عمر در وجودم خواهد ماند این است: من توانایی دوست داشتن دارم. و این، بزرگترین هدیهٔ زندگیام است.
