در دنیای هیجانات، برخی افراد نمیتوانند احساسات قوی خود را کنترل کنند و فوران خشم و عصبانیتشان به سرعت بروز میکند. در سوی دیگر طیف، کسانی هستند که احساساتشان را کاملاً درونریزی میکنند و ظاهری سرد و بیاحساس دارند. این دو الگو معمولاً ریشه در دوران کودکی دارند، اما معنای بزرگسالی همین است که بیاموزیم چگونه احساساتمان را مدیریت کنیم و آنها را به منبعی برای کسب آگاهی و تصمیمگیری تبدیل کنیم، نه مانعی برای رشد.
افرادی که داغ مزاج هستند، اغلب در خانوادههایی رشد یافتهاند که والدینشان نیز چنین رفتاری داشتند. والدینی که دیگران را مسئول خشم خود میدانستند و این الگو به فرزندان منتقل شده است. پشت عصبانیت شدید این افراد، اضطراب دائمی، هوشیاری بیش از حد و نگرانی مداوم از وقوع بدترینها نهفته است. آنها زندگی را با دیدی منفی و برونگرا میبینند و انتظار دارند اتفاقات ناخوشایند رخ دهد. واکنش غالب آنها در مواجهه با مشکلات، جنگیدن است نه فرار یا سکون. این خصوصیات معمولاً با انتقاد شدید از خود، زندگی تحت قوانین سختگیرانه درست و نادرست و نیاز شدید به کنترل همراه است که موجب میشود با دیگران همان رفتاری را داشته باشند که با خود میکنند.
افراد سرد و سرکوبگر احساسات
در نقطه مقابل، افرادی هستند که احساسات خود را سرکوب میکنند. این افراد یا در خانوادههایی بدون ابراز محبت و گفتوگو درباره احساسات رشد کردهاند یا والدین داغ مزاجی داشتهاند که باعث شده همیشه محتاط باشند و یاد بگیرند احساساتشان را درون خود نگه دارند. چنین افرادی اغلب خود را مقصر میدانند و ممکن است برای آرام کردن احساسات پنهان خود به مصرف مواد مخدر روی آورند یا گاهی رفتارهای انفجاری از خود نشان دهند که دوباره آنها را به درونریزی بازمیگرداند. چرخهای که به سختی قطع میشود.
میان این دو طیف، تعادلی وجود دارد که در آن احساسات نه به شکل انفجاری و بیمحابا بروز میکنند و نه کاملاً درونریزی میشوند، بلکه به شیوهای مسئولانه و سازنده بیان میگردند. اولین قدم برای رسیدن به این تعادل، پذیرش مسئولیت احساسات خود است. افرادی که فوران خشم دارند معمولاً دیگران را مسئول واکنش خود میدانند و این باور آنها را از کنترل هیجانات بازمیدارد. اما بزرگسالی یعنی قبول مسئولیت کامل احساسات و رفتارهای خود، که کلید اصلی تنظیم هیجانات است.
ریشه احساسات در باورها
احساسات ما از باورها و تفکرات ما نشأت میگیرند. اتفاقات به خودی خود خنثی هستند، اما معنایی که ما به آنها میدهیم، احساسات ما را شکل میدهد. برای نمونه، رانندهای که از راننده جلویی عصبانی میشود ممکن است او را بیملاحظه بداند؛ در حالی که اگر فرض کند راننده دیگر در تلاش بهترین است، احساس و رفتار متفاوتی خواهد داشت. همچنین فردی که احساساتش را درونریزی میکند، ممکن است باور داشته باشد که بیان احساسات منجر به واکنش شدید و خطرناک میشود، اما بازنویسی این باورها میتواند به او کمک کند احساس راحتی بیشتری در بیان احساسات پیدا کند.
احساسات میتوانند حامل اطلاعات مهمی درباره نیازهای ما باشند. خشم، درد و نگرانی اغلب نشانههای کمبودهایی مانند توجه، قدردانی، حمایت ملموس یا اطمینان هستند. پس علاوه بر پرسیدن «چه باوری دارم؟» باید از خود بپرسیم «چه نیازی دارم؟» تا بهتر بتوانیم به خواستههای درونی خود پاسخ دهیم.
افراد داغ مزاج باید یاد بگیرند پیش از رسیدن به اوج خشم، احساسات خود را تشخیص داده و کنترل کنند. مثلاً رانندهای که معمولاً عصبانی میشود میتواند قبل از رانندگی، وضعیت هیجانی خود را بررسی کرده و با تکنیکهایی مثل تنفس عمیق یا تغییر گفتار درونی، خود را آرام نماید. از سوی دیگر، افراد سرد و درونریز باید به جای عقبنشینی، گامهای کوچکی به جلو بردارند، ترس و خجالت را کنار گذاشته و ریسک بیان احساسات را بپذیرند. این تمرین باعث میشود که ترسهایشان بیدلیل بودن را تجربه کنند و به تدریج احساس امنیت بیشتری در ابراز خود داشته باشند.
نتیجهگیری: زندگی در میان تعادل هیجانی
مدیریت احساسات یعنی زندگی در نقطهای میانی که نه واکنشهای انفجاری و بهانهجویی وجود دارد و نه سکوت و سرکوب مداوم. پذیرش مسئولیت احساسات و تبدیل آنها به منابع اطلاعاتی، ما را از ترسها و اضطرابهای کودکی رها میکند و به فردی متعادلتر، قویتر و آگاهتر تبدیل میکند. مهم نیست که قدمهایتان بزرگ باشد، مهم این است که متفاوت و آگاهانه برداشته شوند.
