شوپنهاور شرافت و جستوجوی حقیقت را بر شهرت ترجیح میداد، زیرا معتقد بود شهرت بدون پشتوانه ارزش و فضیلت، پوچ و بیمعناست. از نگاه او، شهرت و ارزش دو مقوله کاملاً مجزا هستند؛ بسیاری از مردم در طول تاریخ مشهور بودهاند بدون اینکه ارزش چندانی به جهان اضافه کرده باشند. او صبور بود، چون برای دیدهشدن بیتابی نمیکرد و ریشه شخصیتش بر استقلال درونی استوار بود، نه بر نگاه دیگران.
فیلسوف آرتور شوپنهاور، برخلاف بسیاری از فیلسوفان، تسلای چندانی درباره مرگ ارائه نمیدهد، اما paradoxically مهمترین میراث او این است که بهطور غیرمنتظرهای زندگی را قابل زیستن جلوه میدهد. او یک نیهیلیست تمامعیار بود، اما همین نگاه سختگیرانه باعث میشد زندگی را آنگونه که هست بپذیرد و ارزش را درونی جستوجو کند.
زندگی شوپنهاور؛ روایتی پر از تناقض و معنا
دیوید بیتر وودز، فیلسوف و نویسنده، در کتاب «آرتور شوپنهاور: زندگی و اندیشه بدبینترین فیلسوف تاریخ» زندگی او را مانند یک تمثیل یا داستان اخلاقی روایت میکند. شوپنهاور، این فیلسوف گوشهگیر، در ظاهر کمتر در جهان حضور داشت؛ اما زندگیاش—چه در اندیشه و چه در عمل—از بسیاری از ما پربارتر بود. پارادوکسهای بیپایان کتاب نشان میدهد که شاید یک زندگی خوب، همیشه در بستر تناقضها شکل میگیرد؛ حتی اگر بخشی از این تناقض، گریز افراطی از جهان باشد.
به باور نویسنده، آموزههای شوپنهاور برای کودکان بااستعداد و جوانانی که با توقعات بالا و بار سنگین «تواناییهای بالقوه» دستوپنجه نرم میکنند، بسیار کاربردی است. هنگام خواندن این زندگینامه، احتمالاً بسیاری از بیماران، دانشجویان یا حتی افراد کمالگرا خود را در زندگی شوپنهاور خواهند دید؛ کسی که با شهرت، معنا، شرافت و indecision از مسیر انتخابهای حرفهایاش سخن میگوید.
شوپنهاور و روان انسان؛ راهنمایی برای کمالگرایان و افراد وابسته به تأیید بیرونی
کسانی که گرفتار کمالگرایی، نیاز شدید به تحسین و وابستگی به ارزشگذاری اجتماعی هستند، اغلب تصور میکنند که تحسین بیرونی «اثبات نهایی ارزش وجودی» آنهاست. از نگاه آنها، دنیا یک معادله خطی است: استعداد = پاداش. اگر پاداشی نباشد، یعنی استعداد وجود ندارد. شوپنهاور این فرض را باطل میکند و نشان میدهد که ارزش و شهرت همیشه با هم حرکت نمیکنند. گاهی افراد بسیار بااستعداد هرگز شهرت نمییابند و گاهی افراد بیارزش بهطور تصادفی مشهور میشوند. او نشان میدهد که اگر تصمیمگیری بیش از اندازه بر معیارهای بیرونی مانند مدرک، عنوان یا تحسین دیگران تکیه کند، فرد از درون تهی میشود. شوپنهاور راهی برای رهایی ارائه میکند: اتکا به آنچه هستی، نه آنچه دیگران میبینند.
سهگانه شوپنهاور درباره زندگی خوب
شوپنهاور معتقد بود که زندگی خوب از سه بخش تشکیل میشود: آنچه فرد هست، آنچه فرد دارد و آنچه فرد نمایندگی میکند. بخش نخست—شخصیت، توانایی و ساختار درونی—بهطور کامل بر دو بخش دیگر غلبه دارد. شهرت در گروه سوم قرار میگیرد و بنابراین، از دید او کماهمیتترین عنصر است. او باور داشت که استعداد واقعی، موجب شهرت ماندگار میشود، اما شهرتهایی که بر پایه شانس، امتیاز یا موجهای فرهنگی هستند، گذرا و بیاعتبارند. حتی اگر این مدل همیشه در جهان واقعی صدق نکند، باز هم ارزشهای شوپنهاور را روشن میکند: شرافت، بر هر نوع تحسین بیرونی مقدم است.
کمالگرایی، واقعیت و درس شوپنهاور
کمالگرایان جهانی بسیار منظم، قابلپیشبینی و قانونمند میسازند، اما زندگی واقعی چنین نیست. از دید شوپنهاور، بین ارزش و شهرت شکافی وجود دارد که دو نوع بیعدالتی را خلق میکند: افراد پرآوازهای که ارزش اندکی دارند، و نابغههایی که ناشناخته میمانند. این حقیقت به ما یادآوری میکند که مدرک، عنوان یا تحسین دیگران نمیتواند معیار قطعی ارزش واقعی باشد. بسیاری از افراد بزرگ بدون مدرک دانشگاهی جهان را تغییر دادهاند و بسیاری با عالیترین مدارک، هیچ اثر ماندگاری نگذاشتهاند. شوپنهاور این را نهفقط به زبان، بلکه در عمل زندگی کرد.
ناممحوری شوپنهاور؛ فروتنی یا آگاهی از ارزش؟
او نهتنها از عناوین رسمی گریزان بود، بلکه حاضر نشد «دکتر» را روی پلاک خانهاش یا حتی روی سنگ قبرش حک کند. از نظر او، «نام» کافی بود. همسایهاش درباره او گفت: «نام او برایش کافی است؛ میداند هیچ عنوانی برابر ارزش نام آرتور شوپنهاور نیست.» این را نمیتوان خودبزرگبینی دانست. او فهمیده بود که تأیید بیرونی چقدر متزلزل، گذرا و متاثر از نظرات دیگران است. او میخواست ارزشش از درون بیاید، نه از عنوانها. شوپنهاور بخش عمدهای از زندگیاش خودش نبود؛ یعنی شخصیتی که بعدها به شهرت رسید، در بیشتر عمرش ناشناخته بود. پس ما نیز ناچار نیستیم همین حالا نسخه نهایی خود باشیم.
شهرت مطلوب از نگاه شوپنهاور؛ شایستگی مهمتر از دیدهشدن
او بر اثر اعتمادبهنفس، سرسختی و بیعلاقگی به امور پیشپاافتاده، فقط نوع خاصی از شهرت را میخواست؛ شهرتی که «شایسته» او باشد. او جستوجوی حقیقت را بر همهچیز مقدم میدانست و حتی تحسینِ غیرحقیقی را نمیپذیرفت، حتی اگر به نفعش بود. از نگاه او، اگر حقیقت زیر سؤال برود، همهچیز بیارزش میشود.
با وجود تمام بدبینیهایش، شوپنهاور به ما راهی برای زندگی با شرافت نشان میدهد. او با صدای بلند میگوید پاداشها خوباند، اما ما را تعریف نمیکنند. در فیلم «کول رانینگز»، جان کندی جملهای میگوید که انگار مستقیماً از دل فلسفه شوپنهاور بیرون آمده: «اگر بدون مدال طلا چیزی نیستی، با مدال هم چیزی نخواهی بود.» شوپنهاور اگر امروز زنده بود، همین را تکرار میکرد: اگر سزاوار تحسین نباشی، هیچ مقدار تمجید بیرونی ثابت نخواهد کرد که هستی.
