در ذهن بسیاری از ما، روانپریشی مترادف است با بیرحمی، خشونت و ناتوانی از عشق. رسانهها چهرهای مخوف از این افراد ساختهاند — شخصیتهایی مانند قاتلان زنجیرهای در سریالهایی چون Criminal Minds — انسانهایی سرد و بیاحساس که از آزار دیگران لذت میبرند. اما آیا واقعاً روانپریشان از عشق و صمیمیت بیخبرند؟ پژوهشهای تازه میگویند: نه دقیقاً! عشق در ذهن روانپریش شاید رنگی متفاوت داشته باشد، اما وجود دارد — هرچند پیچیده، کنترلگر و گاه خطرناک.
روانپریشی؛ طیفی از سردی تا تکانشگری
روانپریشی، برخلاف تصور عامه، فقط یک اختلال نیست بلکه یک طیف شخصیتی است. در دو سر این طیف، دو بُعد اصلی وجود دارد:
روانپریشی اولیه که با بیاحساسی، نداشتن همدلی و تمایل به کنترل دیگران مشخص میشود، و روانپریشی ثانویه که بیشتر با رفتارهای ضد اجتماعی، تکانشگری و ناپایداری هیجانی همراه است. بسیاری از افراد، گرایشهایی از این صفات را دارند، بیآنکه الزاماً بیمار باشند. این گروه را میتوان «روانپریشان زیرآستانهای» نامید — کسانی که در آزمونهای شخصیتی نمرهی بالا میگیرند، اما معیارهای بالینی اختلال را ندارند.
پژوهشهای کلودیا ساوارد (Claudia Savard)، روانشناس دانشگاه لاوال کانادا، نشان میدهد که حتی روانپریشان غیرمجرم نیز سبک دلبستگی ناایمن و اجتنابی دارند. آنها در روابط نزدیک احساس تهدید میکنند و از صمیمیت میگریزند. دو ویژگی اصلی روانپریشی — فقدان همدلی و گسست هیجانی — دقیقاً همان چیزهایی هستند که روابط عاطفی سالم را نابود میکنند. نتیجه؟ رابطهای سرد، پر از فاصله و گاه پر از بازیهای ذهنی.
عشقِ بیاحساس؛ وقتی پیوند عاشقانه بیشتر شبیه معامله است
شاید تعجب کنید، اما افراد روانپریش هم عاشق میشوند. آنها رابطه برقرار میکنند، ازدواج میکنند و حتی گاهی وفاداری ظاهری دارند. اما عشق در ذهنشان بیشتر به یک اتحاد استراتژیک شباهت دارد تا احساس صادقانه. رابطهی آنها ممکن است شبیه پیوند افسانهای «بانی و کلاید» باشد — رابطهای بر پایهی هیجان، خطر و بهرهگیری از یکدیگر. در چنین روابطی، همدلی جایی ندارد و صمیمیت واقعی به بازی روانی تبدیل میشود. معمولاً سرانجام چنین عشقهایی یا خشونتآمیز است یا با فروپاشی هیجانی پایان مییابد. هرچند تغییر در این شخصیتها دشوار است، اما غیرممکن نیست. گاهی اگر شریک رابطه — معمولاً فرد سالمتر — آگاه و ثابتقدم باشد، میتواند به تدریج پیوند عاطفی واقعیتری را شکل دهد. در طول زمان، اعتماد و درک متقابل ممکن است جای کنترل و ترس را بگیرد. اما بدون درمان تخصصی و آگاهی روانی، احتمال چنین تغییری اندک است.
پژوهش دانشگاه لاوال: روانپریشی چگونه عشق را تغییر میدهد؟
برای بررسی علمی این پدیده، تیمی از روانشناسان فرانسوی و کانادایی به سرپرستی دکتر ساوارد، پژوهشی بلندمدت روی ۱۴۰ زوج متأهل ۱۸ تا ۳۵ ساله انجام دادند.
این زوجها بهطور میانگین هفت سال با هم زندگی کرده بودند و طی یک سال، دو بار پرسشنامههایی دربارهی روانپریشی اولیه و ثانویه و نیز سبکهای دلبستگی (اضطراب و اجتناب) پر کردند. این طراحی به پژوهشگران اجازه داد بررسی کنند که تغییر در ویژگیهای یکی از زوجین چگونه بر دیگری اثر میگذارد — یعنی وقتی یکی از طرفین روانپریشتر میشود، رابطه چه تغییری میکند؟
نتایج نشان داد که در مردان، سطوح بالای روانپریشی اولیه پیشبینیکنندهی افزایش اجتناب از صمیمیت بود. به بیان ساده، هرچه مردان سردتر و دستکاریگرتر بودند، بیشتر از نزدیکی عاطفی فرار میکردند. در هر دو جنس، روانپریشی ثانویه — یعنی تکانشگری و رفتارهای ضد اجتماعی — موجب افزایش اضطراب و ناامنی دلبستگی در طول زمان شد. چنین افرادی هم از طرد شدن میترسند و هم خودشان دیگران را دور میکنند.
تحلیل دوسویهی دادهها نتایج جالبی نشان داد: زنانی که با مردان دارای ویژگیهای روانپریشانه زندگی میکردند، بهمرور زمان از نظر عاطفی سرد و دور شدند. در مقابل، مردانی که با زنان تکانشی و ضد اجتماعی در رابطه بودند، با گذشت زمان احساس ناامنی و اضطراب بیشتری نسبت به رابطه پیدا کردند. بهعبارت دیگر، روانپریشی در هر دو سو، رابطه را بهتدریج مسموم میکند. پژوهشگران با تحلیل آماری دقیق دریافتند که گرایشهای روانپریشانه احتمالاً علت ناایمنی دلبستگی هستند، نه نتیجهی آن. یعنی روانپریشان از ابتدا ظرفیت محدودی برای صمیمیت دارند و این الگو با گذر زمان شدیدتر میشود. در نتیجه، رابطهای که با هیجان و جذابیت آغاز میشود، اغلب با فرسایش هیجانی پایان میگیرد.
وقتی عشق کافی نیست؛ توصیه به کسانی که با روانپریشان در رابطهاند
اگر در رابطهای هستید که شریکتان ویژگیهای روانپریشانه دارد — سردی عاطفی، نبود همدلی، تمایل به کنترل یا رفتارهای تکانشی — باید بدانید که عشق بهتنهایی کافی نیست. روانپریشی بدون درمان بهبود نمییابد، اما آگاهی، پذیرش و مراجعه به متخصص میتواند مسیر رابطه را تغییر دهد. درمانهای مبتنی بر شناخت، دلبستگی و رفتار (CBT و EFT) برای چنین روابطی مؤثرند. شناخت نقش شخصیت هر دو طرف در پویایی رابطه، نخستین گام برای ساختن عشقی سالمتر است — عشقی که از تاریکی به سوی درک، همدلی و امنیت حرکت کند.
روانپریشان نیز عاشق میشوند، اما عشقشان بازتابی از ذهن پیچیده و گاه آسیبدیدهی آنهاست. آنها ممکن است به دنبال هیجان، کنترل یا تعلق باشند، اما مسیرشان به سوی عشق واقعی دشوارتر است. شناخت علمی این پدیده نه برای قضاوت، بلکه برای درک و درمان است؛ زیرا حتی در تاریکترین ذهنها، گاهی جرقهای از عشق واقعی وجود دارد — هرچند کمنور و دور از دسترس.
