سریال «Pluribus» محصول اپل تیوی با ورود یک ویروس فرازمینی آغاز میشود که ذهن میلیاردها انسان روی زمین را به یک هوشیاری مشترک و ذهن کلونی تبدیل میکند. این ذهن کلونی باعث هماهنگی بینظیر بین انسانها میشود و جنگ، فقر و تنهایی را از بین میبرد. در میان این همبستگی، کارول استورکا (با بازی ریا سیهورن) تقریباً آخرین فرد حقیقی باقیمانده است. در حالی که «متصلشدگان» به نظر خوشحال و راضیاند، کارول فردی تنها و ناراضی است و این تقابل بین فرد و گروه، محور اصلی داستان است.
موضوع تضاد میان منافع فردی و منافع جمعی همواره در علوم رفتاری و روانشناسی مطرح بوده است. این تضاد در سریال «Pluribus» بهصورت ملموس و علمی به تصویر کشیده شده است. در کتاب «فرمول ثروت» و نسخه بیستمین سالگرد آن، آزمایشی مشهور از رندی گالیستل، دانشمند علوم عصبی دانشگاه ییل، شرح داده شده است که به درک بهتر این موضوع کمک میکند.
آزمایش گالیستل و «مجموعه T»؛ موشها و انسانها در برابر انتخابها
گالیستل موشی را در یک آزمایشگاه در یک مسیر شکل T قرار داد. در یکی از دو سر این مسیر، خوراکی پنهان شده بود. اگر موش به سمت درست میرفت، جایزه میگرفت. سپس دانشجویان دانشگاه ییل نیز وارد بازی شدند؛ آنها نیز نمیدانستند خوراک کجا است و باید حدس میزدند. پس از هر دور آزمایش، چراغی محل خوراک را نشان میداد تا انسانها و موشها فرصت یادگیری داشته باشند.
نتایج آزمایش شگفتانگیز بود؛ موشها حدود ۷۵ درصد موفق به پیدا کردن جایزه شدند در حالی که انسانها تنها حدود ۶۰ درصد موفق بودند. خوراک در ۷۵ درصد مواقع در سمت چپ و ۲۵ درصد مواقع در سمت راست قرار داشت. موش با پی بردن به این نسبت، همیشه سمت چپ را انتخاب میکرد اما دانشجویان به تناسب احتمال خوراک، یعنی حدود ۷۵ درصد سمت چپ و ۲۵ درصد سمت راست انتخاب میکردند و به این ترتیب نرخ موفقیت کلی حدود ۶۲.۵ درصد شد.
برداشت نادرست رسانهها؛ آیا موشها از انسانها باهوشترند؟
رسانهها این آزمایش را سادهسازی کرده و نتیجه گرفتند که موشها باهوشتر از انسانها هستند چون انسانها بیش از حد به دنبال الگوهای بیمعنی میگردند. اما این تحلیل بهکلی ناقص است و نکته اصلی آزمایش را نادیده میگیرد.
استراتژی «مطابقت با احتمال» و عقلانیت گروهی
رفتار موش نشاندهنده انتخاب فردی منطقی است؛ انتخاب گزینهای که بیشترین احتمال جایزه را دارد. اما انسانها از استراتژی متفاوتی به نام «مطابقت با احتمال» استفاده کردند. در این روش، گزینهها با احتمال دریافت پاداش انتخاب میشوند، یعنی گاهی اوقات گزینه با احتمال کمتر هم انتخاب میشود. این رفتار ممکن است عجیب به نظر برسد اما در بسیاری از گونهها، حتی خود موشها، در شرایط متفاوت مشاهده شده است.
مطابقت با احتمال یک استراتژی عقلانی برای بقا در سطح گروه است. در طبیعت، موشها بهصورت گروهی در محیطی زندگی میکنند که غذا ممکن است در نقاط مختلفی باشد. اگر همه موشها تنها بهترین نقطه را انتخاب کنند، رقابت شدید میشود و بسیاری گرسنه میمانند. اما اگر برخی به نقاط کمتر مطلوب بروند، گروه به طور کلی بهرهوری بیشتری خواهد داشت و شانس بقا بیشتر میشود. این رفتار توسط انتخاب طبیعی ترجیح داده میشود.
تفاوت شرایط آزمایشگاهی و اجتماعی؛ فردگرایی مقابل ذهن کلونی
موش آزمایشگاه تنها بود و بهترین گزینه را انتخاب کرد که در آزمایش مناسب بود. اما دانشجویان بخشی از یک گروه بودند که با هم رقابت میکردند. جایزه آنها نمره یا تایید بود و کسب پاسخ درست وقتی همه درست پاسخ دهند ارزش چندانی نداشت. به همین دلیل آنها ناخودآگاه به استراتژی انتخاب متناوب روی آوردند که به سود کل گروه بود.
ذهن کلونی «Pluribus» به کارول میگوید که آنها بر اساس «امر زیستی» عمل میکنند؛ یعنی رفتاری که در سطح ژنها و گونهها به نفع بقای گروه است، حتی اگر به نفع فرد نباشد. این ذهن کلونی بیخودخواه، کارآمد و منطقی است و برای بسیاری از بینندگان ترسناک جلوه میکند. اما این صفات ممکن است ریشههای عمیقی در طبیعت مشترک زیستی ما داشته باشند و بخشی از چگونگی سازگاری ما با زندگی گروهی باشند.
