آزمونهای شخصیت به بخشی جداییناپذیر از زندگی سازمانی امروز تبدیل شدهاند؛ تا جایی که گویی نمیتوان از آنها اجتناب کرد. از همان ابتدای ورود به دنیای سازمانی، ابزارهایی مانند DiSC، بلبین، مایرز–بریگز و نسخههای مشابهشان به استقبال ما میآیند. آنها در جلسات آنبوردینگ، برنامههای توسعه رهبری، فرایندهای جذب و استخدام و کلاسهای مدیریتی حضور دارند و آنقدر تکرار میشوند که نبودشان شبیه یک خلأ به نظر میرسد. این آشنایی مداوم، پذیرش میآورد. تکرار، انتظار میسازد. تا جایی که اجرای نکردن یک ارزیابی شخصیت میتواند غیرحرفهای یا ناقص تلقی شود. اما درست در همین عادیشدن است که یک مسئله مهم از دید پنهان میماند.
آنچه در این روال روزمره گم میشود این است که بخش بزرگی از صنعت آزمونهای شخصیت، از نظر شواهد علمی، بیش از آنکه بر سنگبنا استوار باشد، بر پایههایی لرزان ایستاده است. نگرانکنندهتر اینکه بسیاری از افراد نتایج این آزمونها را توصیفی قطعی از «اینکه چه کسی هستند» تلقی میکنند، نه بازنمایی محدودی از آنچه آزمون واقعاً اندازهگیری میکند. و همین سوءبرداشت است که دردسر واقعی از همانجا آغاز میشود.
آزمونهای شخصیت چگونه شکل گرفتند؟
بسیاری از چارچوبهای پرکاربرد شخصیت، حاصل دههها پژوهش انباشته و مبتنی بر فرضیه نبودهاند. برای نمونه، شاخص تیپشناسی مایرز–بریگز در میانه قرن بیستم توسط کاترین بریگز و ایزابل مایرز توسعه یافت؛ با الهام مستقیم از نظریه تیپهای روانشناختی کارل یونگ. هیچیک از این دو آموزش رسمی در روانسنجی نداشتند و این ابزار بیش از آنکه برای دقت تجربی طراحی شده باشد، برای کاربرد عملی در ایالات متحده دوران جنگ ساخته شد.
ابزارهایی مانند DiSC نیز مسیر مشابهی را طی کردند. در آنها سهولت استفاده، جذابیت شهودی و مقبولیت عمومی بر اعتبارسنجی سختگیرانه علمی اولویت یافت. این ویژگیها این ابزارها را بیفایده نمیکند، اما آنها را در دستهای کاملاً متفاوت از مدلهای مبتنی بر صفات، مانند پنج عامل بزرگ شخصیت، قرار میدهد؛ مدلهایی که از پژوهشهای وسیع واژگانی و تحلیلهای آماری پیچیده بیرون آمدهاند.
نقدهای علمی مداوم به آزمونهای نوعمحور
نقد آزمونهای نوعمحور محبوب، موضوعی تازه نیست. پژوهشگران سالهاست به مشکلات آنها اشاره میکنند. یکی از انتقادهای اصلی، پایایی ضعیف بازآزمایی است؛ یعنی افراد هنگام تکرار همان آزمون، اغلب نتایج متفاوتی دریافت میکنند. مسئله دیگر، روایی سازه است؛ بهویژه استفاده از دستهبندیهای تیز و دوگانه در حالی که شواهد نشان میدهد صفات شخصیتی اغلب پیوستهاند، نه دوتایی. افزون بر این، قدرت پیشبینی محدود این ابزارها در مورد عملکرد شغلی یا رفتار واقعی نیز بارها مستند شده است. هیچیک از این انتقادها آزمونهای شخصیت را همردیف طالعبینی قرار نمیدهد، اما همانند طالعبینی، بسیاری از نتایج آنها تنها زمانی قانعکننده به نظر میرسند که مخاطب از پیش آماده باور کردنشان باشد.
اگر دقت ندارند، چرا هنوز استفاده میشوند؟
پاسخ ساده است: چون آشنا، ساده و کاربردیاند. و مهمتر از آن، چون حتی ابزارهای کمدقت هم اگر درست استفاده شوند، میتوانند مفید باشند. مسئله نه خود آزمونها، بلکه انتظاری است که از آنها داریم.
آزمون شخصیت مثل خطکش شکسته است
شیوه درست استفاده از ارزیابیهای شخصیت شبیه استفاده از یک خطکش شکسته است. هیچکس برای اندازهگیری دقیق به آن تکیه نمیکند، اما میتوان از آن برای مقایسه استفاده کرد. وقتی این ابزارها بهطور منسجم و آگاهانه به کار گرفته میشوند، میتوانند تفاوتها میان افراد را برجسته کنند، تأمل فردی ایجاد کنند و گفتوگوهایی درباره ترجیحات، سبکهای ارتباطی و نقاط اصطکاک در تیمها شکل دهند. در این حالت، آزمون شخصیت نقطه شروع است، نه حکم نهایی.
مشکل از جایی آغاز میشود که فراموش میکنیم این خطکش شکسته است. مخربترین خطایی که افراد مرتکب میشوند، این است که نتایج آزمونهای شخصیت را سرنوشت خود تلقی میکنند. چنین نیست. برچسبهایی مانند ENTJ یا «D پایین»، وقتی با قطعیت ارائه میشوند، میتوانند شبیه داوری نهایی به نظر برسند. اما در بهترین حالت، این نتایج فقط تصویری لحظهایاند؛ تصویری که در شرایطی خاص، با لنزی محدود و در زمانی معین ثبت شده است.
شخصیت؛ پدیدهای وابسته به بافت اجتماعی
شخصیت بیش از آنچه آزمونها نشان میدهند، به بافت اجتماعی وابسته است. نحوه رفتار، واکنش و حتی فکر کردن ما بسته به اینکه با چه کسانی هستیم، چه نقشهایی داریم و در چه محیطی قرار گرفتهایم، تغییر میکند. برخی موقعیتها بخشهایی از ما را فعال میکنند و برخی دیگر همان ویژگیها را خاموش نگه میدارند. اگر شخصیت را از بستر اجتماعیاش جدا کنیم، آنچه باقی میماند اغلب نه یک «ذات» پایدار، بلکه الگوهایی از رفتار است که در پاسخ به دیگران شکل میگیرند. افراد در فرهنگها، زبانها، نقشها و روابط مختلف، جلوههای متفاوتی از شخصیت خود را نشان میدهند. برچسبهای واحد این دامنه وسیع را فشرده میکنند و معمولاً چیزی شبیه تنظیمات پیشفرض را نمایش میدهند، نه تمام ظرفیت بالقوه یک انسان.
ما راویان دقیقی از شخصیت خود نیستیم
وقتی از کسی میپرسیم «شخصیتت چطور است؟» پاسخ بدون ارجاع به دیگران و موقعیتها فرو میریزد. شخصیت پدیدهای اجتماعی است. وقتی به شخصیت خود نگاه میکنیم، اغلب در آینهها نگاه میکنیم، نه به واقعیتهای درونیِ مستقل از رابطه.
هیچ نتیجهای نهایی نیست
هیچ ارزیابیای دامنه کامل تواناییها و امکانهای یک فرد را ثبت نمیکند و اساساً برای این کار طراحی نشده است. اما در عمل، نتایج اغلب بهجای آنکه گرایش تلقی شوند، به سقف تبدیل میشوند. بهجای گشودن افقها، آنها را بیصدا محدود میکنند. آزمونهای شخصیت همچنان میتوانند در زندگی سازمانی، آموزش و خودبازاندیشی جایگاهی داشته باشند؛ به شرطی که در برابر وسوسه تبدیل توصیف به سرنوشت مقاومت کنیم. خطکشهای شکسته میتوانند ابزارهای مفیدی باشند. فقط قطبنماهای بسیار بدی هستند.
