آرتور بروکس در کتاب خود در سال ۲۰۲۶ با عنوان The Free Press استدلال میکند که رواندرمانی هدفش افزایش شادی نیست. او میگوید رواندرمانی معمولاً شامل جلسات منظم صحبت با یک متخصص آموزشدیده است که به چالشهای عاطفی، رفتاری یا روانی فرد میپردازد و تکنیکهایی را آموزش میدهد تا مهارتهای مقابلهای ساخته شود و تغییرات مثبت ایجاد گردد. به زبان ساده، هدف آن کمک به بیمار برای مدیریت هر چیزی است که او را ناراحت میکند، مانند افسردگی یا اضطراب. بروکس تأکید میکند که رواندرمانی درباره مدیریت احساسات منفی است، در حالی که شادی درباره افزایش احساسات مثبت است و برای دستیابی به شادی پیشنهاد میکند که از خانه بیرون بروید، با دیگران تعامل کنید و سعی کنید انسان بهتری باشید.
با این حال، بروکس به این سؤال پاسخ نمیدهد که چرا افرادی که میخواهند شاد باشند، بیشتر و مؤثرتر اجتماعی نمیشوند. این موضوع همان مسئله اصلی است که رواندرمانی بر آن تمرکز دارد و نقطهای است که بسیاری از افراد از آن غافلاند. رواندرمانی در واقع فرصتی است برای شناسایی و اصلاح موانعی که مانع دستیابی به شادی و رضایت واقعی میشوند.
اتحاد کاری و نقش آن در موفقیت رواندرمانی
همانطور که در کتاب من در سال ۲۰۱۸ با عنوان آنچه هر درمانگر باید بداند توضیح دادهام، مشخص است که اصلیترین عامل موفقیت رواندرمانی، اتحاد کاری است. اتحاد کاری یعنی درمانگر و بیمار اهداف مشترک داشته باشند، بفهمند که رواندرمانی چگونه این اهداف را محقق میکند و درک مشترکی از الگوها یا تمایلاتی که مانع رشد بیمار میشوند، ایجاد کنند. این اتحاد اجازه میدهد پیوندهای طبیعی همکاری بین درمانگر و بیمار شکل بگیرد و با شناسایی موانع روانی، مسیر تغییر و پیشرفت هموار شود.
در عمل، بسیار زود، معمولاً در همان جلسه اول، گفتگو از درد و ناراحتی فراتر میرود و به این میپردازد که اضطراب، افسردگی، تروما یا شرایط روانی بیمار چه چیزهایی را از انجام کارهایی که دوست دارد یا باید انجام دهد، بازمیدارد. این لحظات که روانشناسی بیمار در مسیر دستیابی به شادی تداخل ایجاد میکند، به درمانگر و بیمار پنجرهای برای شناسایی نیازهای تغییر میدهد و هشدار میدهد که روانشناسی بیمار چگونه میتواند جلوی موفقیت رواندرمانی را بگیرد. اینکه بیمار همانند سایر روابط و فعالیتهایش، رواندرمانی را «به هم میریزد»، اتفاقاً نکته مثبتی است. این رفتار نشان میدهد که با اصلاح رابطه درمانی و ایجاد اتحاد کاری میتوان بسیاری از مشکلات زندگی بیمار را نیز حل کرد.
چرا برخی متخصصان شادی از رواندرمانی سر در نمیآورند
چگونه ممکن است که یک پژوهشگر برجسته در زمینه شادی نداند رواندرمانی قرار است چه کاری انجام دهد؟ چند عامل مهم در این زمینه وجود دارد.
اول، از دهه ۱۹۸۰، رواندرمانی عمدتاً توسط شرکتهای بیمه سلامت تأمین مالی شده است. این موضوع باعث شده تمرکز بیشتر بر تشخیص بیماریها باشد تا رفتارهای نامطلوب. یادداشتهای درمانگر بر اساس پاتولوژی و نه تغییر سازماندهی میشوند، زیرا بیمهگذاران میخواهند درمانگران روی کاهش علائم بیماری تمرکز کنند تا هزینهها کاهش یابد.
دوم، بسیاری از ناظران و حتی درمانگران بر این باورند که رواندرمانی درباره حمایت و تأیید است و نه تغییر واقعی. زیرا مفهوم تغییر نشان میدهد که چیزی در فرد مشکل دارد. در دوران معاصر، اغلب تصور میشود که هر فرد دقیقاً همانطور که هست کامل است و بیان اینکه چیزی نیاز به اصلاح دارد، نوعی توهین تلقی میشود. اما رواندرمانی درست مانند فیزیوتراپی است؛ شما به مربی شخصی یا استاد یوگا مراجعه نمیکنید مگر اینکه بخواهید مهارت جدید یاد بگیرید، اما به فیزیوتراپیست مراجعه میکنید وقتی مشکلی وجود دارد که باید اصلاح شود.
سوم، بسیاری از افراد جهان را میان ظالم و مظلوم تقسیم میکنند و گاهی تشخیص بیماری نوعی افتخار محسوب میشود زیرا به فرد هویت «مظلوم» میدهد و بهانهای برای عدم دستیابی به پتانسیل کامل خود فراهم میکند. بنابراین، بسیاری از بیماران، همانطور که بروکس اشاره میکند، سالها رواندرمانی میروند و هنوز شاد نیستند، اما دلیل آن این است که هدفشان اصلاح خود نیست بلکه تثبیت حس بیگناهی نسبت به ناراحتی و عدم شادی خود است. این حس در کوتاهمدت راحت است اما در بلندمدت مانع اقدامهای فعالانه برای شادتر شدن میشود.
نتیجهگیری
صرفنظر از تصور عمومی که رواندرمانی برای ایجاد شادی نیست، واقعیت این است که رواندرمانی به مدیریت احساسات منفی و حل موانع روانی کمک میکند تا فرد بتواند شادتر و مؤثرتر زندگی کند. رواندرمانی فرصتی است برای شناسایی موانع شخصی، اصلاح روابط و الگوهای رفتاری، و ایجاد تغییرات واقعی که مسیر دستیابی به شادی را هموار میسازد.
