کنجکاوی، نه مقاومت، میتواند ما را به بینشهایی تازه درباره اضطراب برساند. خلاقیت این توان را دارد که اضطراب را از منبع درد به منبع شفا تبدیل کند و نوشتار بیانی میتواند انرژی نگرانی را به آگاهی و آرامش بدل سازد.
من سالهاست درباره اضطراب مینویسم — زیستشناسی آن، ماندگاریاش، و نیرنگهایش. اما اخیراً، در دورهای از بیخوابی و تردید نسبت به خود، تصمیم گرفتم کاری متفاوت انجام دهم. بهجای مبارزه با اضطرابم، برایش نوشتم. به آن صدا دادم و بعد گوش کردم. روانشناسان مدتهاست مشاهده کردهاند که بیان خلاقانه میتواند به تنظیم احساسات دشوار کمک کند. در پژوهشی، افرادی که در فعالیتهای کوچک خلاقانه — مانند طراحی، نوشتن روزانه، یا آشپزی — شرکت کرده بودند، روز بعد احساس آرامش و انرژی بیشتری گزارش کردند (کانر، دییانگ و سیلویا، ۲۰۱۸). در لحظهای بیقرار، تصمیم گرفتم بیقراریام را به گفتوگو تبدیل کنم. آنچه در ادامه میآید، همان چیزی است که روی صفحه رخ داد.
مواجهه؛ آغاز گفتوگو با اضطراب
من: خسته شدم ازت. بیدعوت و بیخبر سر و کلهات پیدا میشود. اذیتم میکنی. دیگر ازت خستهام. تمامش کن.
(نفس عمیقی میکشم و به صفحه خیره میشوم.)
من: چرا اینجایی؟
اضطراب: اوه، حالا آمادهای حرف بزنی؟ فکر میکنی داری با کی حرف میزنی؟
من: گستاخ نشو. این زندگی من است. تو نمیتوانی شرایطش را تعیین کنی.
اضطراب: در واقع، این یک سؤال واقعی است. فکر میکنی داری با کی حرف میزنی؟
(مکث. افکارم تغییر میکند، مثل نسیمی ناگهانی. سمی است یا فقط تازه؟)
کشف؛ اضطراب بهعنوان محافظ
اضطراب: شاید داری اشتباه میکنی که من چه کسی هستم — و چه کسی نیستم.
من: چی؟
اضطراب: تو انگار نمیدانی، ولی تمام هدف من محافظت از توست. این هویت من است. این کاری است که میکنم.
من: محافظت؟ تو مرا در مهمانیها و جلسات کاری غافلگیر میکنی. وقتی میخواهم با کسی حرف بزنم نفسم را میگیری. صورتم را سرخ و مغزم را تبدار میکنی. این محافظت نیست؛ تخریب است.
اضطراب: لطفاً با دقت گوش بده. من یک برادر دارم. بیشتر اوقات شبیه من است. حتی لباسهایم را میپوشد و با صدای من حرف میزند.
من: منظورت چیه؟
اضطراب: او من نیست. برعکس من است. خودخواه است، یک انگل واقعی. منتظر میماند تا وقتی خسته یا آسیبپذیر شوی، حمله کند. من سعی میکنم جلویش را بگیرم، اما گاهی زودتر از من میکروفن را میقاپد.
من: یعنی در واقع تو بیعرضهای.
تمایز؛ مرز میان آگاهی و ترس
(سکوت.)
من: خب، شاید حرفم تند بود. اگر او شبیه توست و صدایت مثل اوست، از کجا باید بفهمم کی کیست؟
اضطراب: گفتنش آسانتر از انجام دادنش است. اما وقتی آن هجوم آشنا را احساس کردی — گرگرفتگی صورت، تنگی سینه، کوتاه شدن نفس — از خودت بپرس: آیا واقعاً دلیلی وجود دارد که «منِ واقعی» الان اینجا باشم؟
من: گفتنش آسان است، عملش نه. تازه هنوز نمیدانم تو واقعاً «آدم من» هستی یا نه. شاید باید از هر موقعیتی که باعث میشود احساس برهنگی و آسیبپذیری کنم دوری کنم.
اضطراب: تا حالا این روش چقدر جواب داده؟
من: اوه، داری دکتر فیلبازی درمیآوری؟
اضطراب: هی، این یک تمرین نوشتاری خلاقانه است. کمی آزادی و شوخطبعی بد نیست. گاهی همین باعث میشود از چنگ آن زالو، آن تمسخرگر، آن قهرمان خودشیفتهی بیرقیب — یعنی برادر نامشروعم! — رها شوی.
من: بامزه است. ولی من چیزی خندهدار در این نمیبینم.
اضطراب: اگر شوخطبعی به کارت نمیآید، استفاده نکن. نکته این است که باید بین خودت و برادرم فاصله بگذاری. درست مثل همین کاری که الآن با من میکنی. تو افکارت نیستی — چه مضطرب باشند چه نباشند. فضا ایجاد کن تا بتوانی افکارت را مشاهده کنی، بدون اینکه با جریانشان کشیده شوی.
من: تنها چیزی که میدانم این است که عصبانیام. قرار نبود اوضاع اینطور باشد.
اضطراب: میفهمم. واقعاً میفهمم. و حق با توست. اما اوضاع از آغاز زمان همینطور بوده است.
ادغام؛ وقتی خلاقیت تبدیل به درمان میشود
(باز هم سکوت.)
اضطراب: میدانی، همان تخیلی که سوخت اضطرابت را تأمین میکند، میتواند آزادیات را هم فراهم کند. روانشناس جیمز پنبیکر دریافته است که نوشتن درباره احساسات، به افراد کمک میکند تا استرس را پردازش کنند و سلامتشان را بهبود بخشند. تو همین حالا هم این کار را میکنی. فقط این یک شکل دیگرش است.
من: یعنی بیان خلاقانه، نوعی درمان است؟
اضطراب: درمان، تمرین، و گاهی الهام. وقتی مینویسی، نقاشی میکنی یا موسیقی مینوازی، در واقع انرژی مرا به مسیر دیگری هدایت میکنی. به مغزت میگویی: این خطر نیست، کشف است.
من: خب، دارم میفهمم. وقتی بدنم به من میگوید بجنگ، فرار کن یا یخ بزن، میتوانم مکث کنم و بپرسم: این واکنش، محافظتی است یا تحریفشده؟
اضطراب: دقیقاً همین.
من: خب، به حرفهایت فکر میکنم. توصیهی دیگری داری؟
اضطراب: به فرآیندهای خلاقانهات تکیه کن. تو زمان زیادی را صرف نوشتن درباره خلاقیت میکنی. شاید وقتش رسیده خلاقیت درباره تو بنویسد.
من: هممم…
اضطراب: و دوباره شعر «عشق پس از عشق» از درک والکات را بخوان. مدتهاست عقب افتادهای.
نتیجه؛ از دشمن به آموزگار
وقتی نوشتنم تمام شد، ذهنم آرامتر بود. کلمات اضطرابم را پاک نکردند، اما نگاه مرا تغییر دادند — از دشمن به آموزگار. پژوهشها درباره تنظیم هیجان نشان میدهد که تغییر معنای یک رویداد هیجانی، خودِ احساس را نیز تغییر میدهد (گروس و جان، ۲۰۰۳). خلاقیت همین را ممکن میسازد: بازنویسی، نامگذاری دوباره، و بازپسگیری تجربه.
شاید این همان درسی است که اضطرابم همیشه میخواست به من بیاموزد: اینکه همان ذهنی که داستانهای خطر را میسازد، میتواند داستانهای امنیت را نیز روایت کند. تخیل میتواند زخمی کند، اما میتواند التیام هم بدهد. وقتی به ترسهایمان با گوش خلاق گوش دهیم، شاید چیز تازهای بشنویم — نه تهدید، بلکه درخواستی برای توجه.
