پژوهش جدیدی گرایش افراد به «قربانیبودن بینفردی» یا Tendency for Interpersonal Victimhood (TIV) را بررسی کرده است؛ مفهومی که به ما کمک میکند بفهمیم چرا برخی افراد نهفقط رنج میکشند، بلکه بهتدریج هویت خود را حول رنج و مظلومیت سازمان میدهند. یافتههای این پژوهش نشان میدهد TIV بهعنوان یک سازوکار روانشناختی عمل میکند که از طریق آن، ویژگیهای خودشیفتگی به «سیگنالدهی قربانیبودن» در فضای بینفردی منجر میشود. از منظر بالینی نیز، این نتایج اهمیت دارد، زیرا میتواند به درمانگران کمک کند چرخههایی را شناسایی کنند که افراد ناخواسته در آنها گرفتار شدهاند.
تجربهای آشنا اما آزاردهنده
فرض کنید کسی برایتان از آنچه بر او گذشته تعریف میکند. با شنیدن روایتش، احتمالاً با او همنظر هستید که به او ظلم شده است. بااینحال، کیفیت خاصی در نحوهٔ روایت رنج وجود دارد که شما را دچار احساس دوگانه میکند. از یکسو میخواهید همدلی کنید و کمک برسانید، اما از سوی دیگر، چیزی در این موضعگیری شما را پس میزند؛ گویی با حالتی مواجه شدهاید که نمیخواهید با آن همانندسازی کنید. تقریباً همهٔ ما در مقاطعی از زندگی احساس قربانیبودن را تجربه کردهایم: احساس ضعف، ناتوانی، و یافتن نیرو در خشمِ بهظاهر حقبهجانب، در زخمیبودن و گاهی در غرور آزردهای که میل به انتقام دارد.
بسیاری از افراد گزارش میکنند که وقتی موفق میشوند این حس قربانیبودن را رها کنند، جنبههای مختلف زندگیشان رو به بهبود میرود. بااینحال، بیرون کشیدن افراد از نقش قربانی از طریق شرمسار کردن تقریباً همیشه نتیجهٔ معکوس دارد، زیرا شرم خود یکی از مؤلفههای مرکزی این وضعیت روانی است.
معماری روانشناختی هویت قربانی
مطالعهای که در نشریهٔ Personality and Individual Differences منتشر شده است (Bedard و همکاران، ۲۰۲۶)، درک ما از پدیدهٔ قربانیبودن مزمن را گسترش میدهد و به لایههای شخصیتی زیربنای آن میپردازد. این پژوهش مفهوم «قربانیبودن بینفردی» را بررسی میکند؛ مفهومی که پیشتر توسط Gabay و همکاران (۲۰۲۰) معرفی شده بود. تصویری که از این بررسی به دست میآید، نشان میدهد این گرایش بر چهار ستون اصلی استوار است.
در این الگو، فرد نیاز شدیدی به بهرسمیتشناختهشدن رنج خود دارد، جهان را از دریچهٔ نخبهگرایی اخلاقی میبیند و خود را خوب و دیگران را بد میداند، نسبت به رنج دیگران همدلی اندکی نشان میدهد و بهطور مداوم در حال نشخوار ذهنی بیعدالتیها و خطاهای گذشته است. کنار هم قرار گرفتن این عناصر همان چیزی را میسازد که ما بهطور شهودی از آن با عنوان «قربانیبودن» یاد میکنیم.
چرا قربانیبودن دیگران را پس میزند؟
قربانیبودن خیلی زود از یک تجربهٔ شخصی به یک موضع اتهامی تبدیل میشود. اصطلاح «قربانیبازی» دقیقاً از همینجا میآید و بار پنهانی از عدماصالت و دستکاریگری را حمل میکند. این ساختار روانی توضیح میدهد که چرا قربانیبودن مزمن اغلب در ناظران احساس تنش، تعارض و حتی انزجار ایجاد میکند. شاید به همین دلیل است که در زبان معاصر، واژهٔ «بازمانده» جایگزین «قربانی» شده است: بازماندهٔ بلایا، بازماندهٔ سوءاستفاده، بازماندهٔ جرم. گویی «قربانیبودن» بهعنوان یک هویت، نامطلوب و سنگین تلقی میشود.
پژوهشگران در ادامه به مفهوم «سیگنالدهی قربانیبودن» میپردازند؛ یعنی اعلام عمومی و آشکار این هویت. فارغ از قضاوت اخلاقی، چنین سیگنالدهیای میتواند منابع واقعی به همراه داشته باشد: همدلی، توجه، اقتدار اخلاقی و حتی حمایت مادی. اما همین رفتار میتواند واکنشهای منفی و مسئلهساز در روابط ایجاد کند.
خودشیفتگی بزرگمنشانه و خودشیفتگی آسیبپذیر
این پژوهش با بررسی ۴۰۰ شرکتکننده، دو نوع اصلی خودشیفتگی را اندازهگیری کرد: خودشیفتگی بزرگمنشانه و خودشیفتگی آسیبپذیر. هر دو نوع در هستهٔ خود ویژگیهایی مانند حس استحقاق، پذیرشپذیری پایین و تمایل به بهرهکشی دارند، اما از نظر ثبات هیجانی تفاوتهای اساسی میان آنها وجود دارد.
افراد دارای خودشیفتگی بزرگمنشانه معمولاً «پوستکلفت» هستند. آنها احساس خوبی نسبت به خود دارند، حتی اگر این تصویر از خود اغراقآمیز باشد، و پژوهشها نشان میدهد ممکن است احساس اصالت بیشتری نیز تجربه کنند. در مقابل، خودشیفتگی آسیبپذیر با اضطراب، ناپایداری هیجانی، زودرنجی و نوروتیسیزم بالا همراه است. حس استحقاق در این افراد اغلب واکنشی است و ریشه در محرومیتها و تجربههای واقعی تروما دارد. گرایش به قربانیبودن بینفردی بهطور معناداری با خودشیفتگی آسیبپذیر همپوشانی دارد. در هر دو، حساسیت افراطی به بیعدالتی و این احساس مشترک دیده میشود که «زندگی چیزی کمتر از آنچه سزاوارش بودهام به من داده است».
تروما، خودشیفتگی و مرزهای خاکستری
در این نقطه، مسئلهٔ تروما بحث را پیچیدهتر میکند. زمانی که آسیبپذیری روانی بالاست، رویدادهایی که برای دیگران کوچک به نظر میرسد، میتواند برای فرد بسیار دردناک و تهدیدکننده تجربه شود. پژوهشهای پیشین حتی نشان دادهاند که اختلال استرس پس از سانحه با خودشیفتگی همبستگی دارد. این یافتهها ما را وادار میکند در ترسیم مرز میان «قربانی واقعی» و «قربانینما» محتاط باشیم. همدلی سنجیده، همچنان ضروری است.
چگونه هویت قربانی به سیگنالدهی عمومی میرسد؟
تحلیلهای آماری نشان دادند که TIV نقش یک متغیر میانجی را ایفا میکند. به بیان ساده، ویژگیهای خودشیفتگی مستقیماً به اعلام عمومی قربانیبودن منجر نمیشوند؛ بلکه ابتدا حس درونی قربانیبودن شکل میگیرد و سپس این حس به بیرون منتقل میشود. نوروتیسیزم نیز هم در شکلگیری این هویت و هم در سیگنالدهی آن نقش دارد. برای خودشیفتگی آسیبپذیر، این مسیر قابلدرک است، زیرا احساس استحقاق از بیعدالتی ادراکشده تغذیه میکند. اما حتی در خودشیفتگی بزرگمنشانه نیز، زمانی که حس برتری فرد تهدید میشود، روایتهای قربانیمحور میتوانند شکل بگیرند.
پژوهشهای مربوط به مفهوم «ضدِ اهمیتداشتن» نشان میدهد مسئله فقط احساس دیدهنشدن نیست، بلکه احساس نامرئیسازی فعال و بیارزشسازی است. در چنین شرایطی، سیگنالدهی قربانیبودن به آزمونی برای سنجش این تبدیل میشود که آیا فرد اصلاً برای کسی اهمیت دارد یا نه. paradox ماجرا اینجاست که همین رفتار، دیگران را دور میکند و چرخهٔ قربانیبودن را تقویت میسازد.
پیامدهای بالینی و فرهنگی
نویسندگان پژوهش تأکید میکنند که این یافتهها نباید علیه افرادی که تروما یا حاشیهنشینی واقعی را تجربه کردهاند، استفاده شود. بااینحال، نتایج نشان میدهد هویت مزمن قربانی میتواند نشانهای مهم در آسیبشناسی خودشیفتگی، بهویژه نوع آسیبپذیر آن، باشد؛ نوعی که اغلب پشت نقاب رنج پنهان میماند.
قربانیبودن مزمن همچنین الگوهای خاصی در روابط ایجاد میکند. افرادی که هویت خود را حول رنج سازمان میدهند، تمایل دارند به یکدیگر جذب شوند و ناخواسته در پویاییهای ناسالم گرفتار شوند. در مقابل، افرادی که قربانیبودن را بهکلی انکار کردهاند، ممکن است واکنشهای شدید و حتی انزجاری نسبت به این هویت نشان دهند؛ واکنشهایی که اغلب ریشهای فرافکنانه دارند.
در نهایت، این پژوهش ما را به درکی رابطهای از خودشیفتگی و قربانیبودن هدایت میکند. مسئله صرفاً یک فرد «خودشیفته» نیست، بلکه الگوهایی است که میان افراد شکل میگیرد. قربانیبودن واقعی است و رنج شایستهٔ بهرسمیتشناسی، اما هویتی که بهطور مزمن حول قربانیبودن ساخته میشود، میتواند همان آسیبی را بازتولید کند که ادعا میکند با آن مخالف است. نقطهٔ خروج از این چرخه، دیدن واقعیتِ در حال وقوع، همراه با پذیرش، خودمهربانی، حمایت مناسب و تأمل آگاهانه است.
